07/02/2026
علان همکاری از شما دوستان!
آخرین هفته ی همدلی و مهربانی برای نجات جان یک انسان
سخی کربلایی با درد بزرگی دست و پنجه نرم میکند؛ هر دو کلیهاش از کار افتاده و تنها امید زندهماندنش پیوند فوری کلیه است.
چند هفته می شود که از طریق "صندوق نجات زندگی" دست نیاز به سوی شما مردم مهربان دراز کردهایم و شما با بزرگواری تان امید را در دل این خانواده روشن ساختهاید، اما با همه این محبتها، هزینه درمان هنوز کامل نشده است.
به لطف خداوند و با یاری شما عزیزان قرار است در آیندهای نزدیک عملیات پیوند کلیه انجام شود؛ اما حقیقت تلخ این است که سخی کربلایی حتی توان پرداخت کم ترین هزینه درمانش را هم ندارد و زمان بهسرعت میگذرد.
به همین دلیل هفته ی پیشِ رو را آخرین هفته جمعآوری کمک اعلام می کنیم؛ هفتهای سرنوشت ساز که میتواند زندگی دوبارهای به یک انسان ببخشد.
بیایید یک بار دیگر با همدلی و انسانیت دست به دست هم بدهیم تا نگذاریم این امید نیمهراه بماند. حتی کوچکترین کمک شما میتواند معجزهای بزرگ باشد.
امروز جان یک انسان در گرو مهربانی شماست.
24/05/2024
با Farzad Mahmoodi – بهتازگی بهعنوان یکی از طرفداران برتر او شناخته شدم! 🎉
16/07/2023
❣اولین ماجرای عشقیای که در این جهان باید آنرا به کمال برسانیم، رابطه با خودمان است.
تنها پس از موفقیت در این رابطه است که میتوانیم به دیگران عشق بورزیم.🍃🍃🍃
ناتانیل براندن
♾ ♾
03/06/2023
نا عادلانه ترین مصوبه قرن!
دخترِ ملا را فراری داده بود...
.....................................
حامد پسر بچه ای فقیری بود. او هم درس میخواند وهم کار میکرد. او عاشقی دختری بنامِ "هانیه" شد. وهانیه هم از قضا دختری ملای منطقه بود. عشق که یک جوشش کور است؛ کاملا در درونِ حامد شعله کشیده بود. واینکه هانیه دختری ملا بود وملاهم مکررا میگفت گَلَه حرام است، برای حامد خیلی روحیه می بخشید. حامد با خود میگفت؛ به عشقم میرسم واو چون دخترملا هست نگرانی فقیری دیگر نیستم.
تبسم های مکرر هانیه وابرازعلاقه اش، حامد را وادار کرد که مادری پیرش را گرفته به خواستگاری آید. وقتی درخانه ملا مسئله مطرح کرد، ملا احساس خرسندی کرد و گفت چه بهتر؛ ما که مسلمانیم وگله در دین ما حرام. من از شما گَلَه نمیگیرم؛ ولی برای مادرش "پنج لگ" افغانی شیربها بپردازید.
این جمله، سکوتی سنگینی در مجلس برپاکرد. چشم های حامد به گردش آمده بود. قصرِ آرزو های حامد کاملا فروریخت. بدون کدام حرفی بامادرش که هردو آب در چشم وبغض در گلو داشت، خانه ای ملا راترک گفت...
نگاهی نوازشگرِ هانیه در دمی دَر، امیدی برای حامد داد. وابری سیاهِ آسمانِ سعادتش را وحشیانه پراکنده نمود. حامد پنج روز در ترس زندگی کرد. وچون عشق از آدمی یک دیوانه میسازد، دیوانه گونه به هانیه پیشنهادِ فرار از منزل را داد. هانیه هم چون غرق دربحری عشقِ حامدبود این پیشنهاد را پذیرفت...
چه شبی بدی در زندگی حامد بود امشب! دست از زندگی ودرسش کشید. دستی هانیه را گرفته به یک سفری نامعلوم حرکت کردند. کیفیت این فرار ؛ سخت ترین لحظات زندگی این دو پرنده را به یدک می کشد. بعد از گرسنگی ها وتشنگی های بیش ازحد این دو پرنده ای زیبا به دفتری یک عالم دین پناه برده وبه همدیگر حلال شدند...
اما بعد از یک هفته ای دیگر حامد وهانیه با کوله باری خجالتی دوباره وارد منطقه ای شان شدند. دو جوانِ ورشکسته، پابه پای هم نشسته، ازخجالت گریه میکند
حامد هانیه را به خانواده اش سپرد. و مظلومانه به پیش پای ملا افتاد؛ اما ملا با تکبر گفت: پانزده لک افغانی!
او رهسپارِ ایران شد برای آوردنِ پانزده لک افغانی، ولی سر انجام حامد از ساختمان پرید و فوت کرد هانیه نیز دست به خود کشی زد و مرد.