Ali Tawana

Ali Tawana

Share

Contact information, map and directions, contact form, opening hours, services, ratings, photos, videos and announcements from Ali Tawana, Sport & recreation, Kabul.

This Page is My Official Page and I am Responsible for What I Write Here And Whatever Others Write on Other Pages or Profiles Using My Name is illegal and doesn't belong to me.

16/03/2023

وطنم

27/07/2021
22/05/2021

خلاصه رمان .....
رمان درباره لیلی است، لیلی زن متاهل است که پنج سال قبل با یک مرد ثروت مند بنان محمود عروسی کرده و در زندگی همه چیز دارند جز یک اولاد، محمود بدون دلیل لیلی را طلاق می دهد و زندگی لیلی دگرگون می شود، وی بعد از طلاق از سوی رییس شرکت بنام ماجد از نظر جنسی اذیت می شود و شوهر دوستش سها هم عاشقش می گردد، خانواده وی تصمیم می گیرند که وی را به شخصی بنام احمد نامزد کند ولی لیلی هنوز عشق محمود را در دل دارد و با این وصلت مخالفت می کند، ولی پدرش برایش هشدار می دهد که باید به این رابطه تن بدهد.
در همین وقت با یک همکار سابقش بنام سمیره سر می خورد و سمیره وی را به برای پیوستن به‌گروه داعش تشویق می کند.
لیلی به کمک ام سلمان به داعش جذب می شود و راهی سوریه می گردد و زیر دست ابوسیاف به‌کار ترجمه متن های آلمانی می پردازد.
محمود محافظ ویژه ابوسیاف می خواهد لیلی را را بفهماند که این جا، مگان مناسب نیست و باید برگردد به مصر، ولی شیوه عمر خشن می باشد و لیلی برایش مجال نمی دهد.
ابو سیاف تصمیم دارد که با وابسته کردن بیش از حد لیلی وی را بفرست به مصر تا پدر و خانواده اش را راضی کند که باداعش کار کنند چون پدر لیلی شخص سرمایه دار و سرشناس در مصر است و داعش به کمک وی می تواند که دست به عملیات بزند و بعداز این عملیات باید خانواده لیلی کشته شوند و تمام سرمایه آن به داعش تعلق بگیرد، محمود می خواهد این نقشه ابوسیاف را لیلی بگوید، ولی روابط میان آن ها روز به روز تیره می شود و محمود برای چند روز از رقه بیرون می رود.
ابوسیاف به کمک زنش می خواهد که لیلی را وادار به عروسی مجدد کند، ولی لیلی این پیشنهاد را رد می کند، خانم ابوسیاف به لیلی می گوید که محمود هم یک بار عشق ناکامی را تجربه کرده است از این رو نمی خواهد بار دیگر عروسی کند، وفاداری عمر به عشق نخستین باعث میشود که دیدگاه لیلی به عمر تغییر کند و باهم دوست شوند، وقتی عمر شبانه در روی حویلی ورزش می کند، لیلی به شکل دزدکی وی را تماشا می کند.
چون لیلی مترجم است از امکانات خوبی در میان زنان داعشی برخور دار است، وی به انترنت دست رسی دارد و می تواند به خریدبرود.
در یکی از روز ها که لیلی بعد از صبحت با بردارش از طریق سکایب ایمیل شخصی اش را باز می کند، می بیند که سمیره برایش ایمیل فرستاده و در آن نوشته است که:
- لیلی عزیزم قبل از آن که به سرنوشت من سر دچار شوی فرار کن.
لیلی در ادامه نوشته است که وی بعد از رسیدن به قلمرو داعش بجای گماشته شدن در بخش ترجمانی به حیث برده جنسی کار کرده و هر شب با یک داعشی خوابیده است و دز نهایت فرار کرده و فعلن با دخترش که در بطنش است در مصربه سر می برد و هردو ایدز دارند.
لیلی بعد از خواندن این ایمیل خیلی وحشت زده می شود و نصف شب به اتاق عمر می رود و خودش را به پای وی می اندازد و خواهان کمک وی می گردد.
در همین حال ابوسیاف به عمر می گوید که باید با لیلی عروسی کند، عمر یک نقشه می سازد و به لیلی می‌گوید که اماده است وی را نجات دهد، وی به ابوسیاف می گوید برای آماده کردن لیلی به عروسی باید وی را به یک ویلا(قصر) که در یک گوشه رقه است ببرد تا به ارامش برسد و ابوسیاف هم قبول می کند.
لیلی متوجه می شود که عمرهر شب قبل از خواب قرص آرام بخش می خورد، لیلی از وی می خواهد که جریان پیوستن خویش را به داعش را برایش تعریف کند.
عمر می‌گوید که وی دانشجو بوده در یکی از دانشگاه های معتبر مصر و به دلیل استعداد و نمرات بلند رهبری دانشگاه تصمیم می‌گیرند که وی بعد از ختم دروس با آن ها کار کنند، ولی پسریکی از سرمایه داران مصر که هم صنفی عمر است این وظیفه را از وی به کمک پول و واسطه می گیرد و زمانی که عمربه نهاد های مربوطه شکایت می کند، پولیس وی را شش ماه زندانی می سازد و بعد از رهایی از وی تعهد می‌گیرد که دیگر از خانواده سرمایه دار شکایت نکند.
عمر در پوهنتون عاشق یک دختر می شود، ولی بخاطر این که دختر از یک خانواده متمول است وی این عشق را در دلش پنهان می کند و روزی خبرمی شود که دختر عروسی کرده است.
هیج شرکت به دلیل رفتن عمر به زندان کار نمی دهد و عمر بخاطر شکست در عشق و بی کاری به داعش می پیوندد، وی در یکی از عملیات ها بر عمل کرد فرمانده اش اعتراض می کند، زیرا فرمانده بعد از کشتن مردان قبیله ایزدها در کوه سنجار می خواهد زنانش را به کنیزی بگیرد.
این اعتراض باعث خشم فرمانده شده و از میان جمعیت زنان یک زن و طفلش را می آورد و به عمر می‌گوید که باید زن را به قتل برساند، وقتی عمر انکار می کند این فرمانده اسلحه را بر شقیقه عمر می گزارد و عمر با دل نا خواسته بر فرق زن در جلوی چشمان پسرش شلیک می کند دز حالیکه پسرش با التماس به سوی عمر می بیند.
فرمانده نظامی داعش بعدآ به جرم ارتداد عمر را محکوم به مجازات اعدام می کند، ولی در همین حال ابوسیاف از راه می رسد و وی را از چنگ این فرمانده رها کرده و به صفت محافظ خویش مقرر می کند، چون می داند که عمر به چند زبان آشنایی دارد.
لیلی از عمر می پرسدکه در کدام پوهنتون درس خوانده و در کدام سال، وقتی عمر نام پوهنتون و سال را می‌گیرد به یادش می آید که بنام عمر یک صنفی داشته و می فهمد که خودش همان دختری است که عمر دوستش داشته، ولی فصدآ آن را از زبان عمر می شنود، وقتی عمر نامش را مس‌گیرد می فهمد که چرا روز اول عمر به وی گفته بود دوباره مصر بر گرد.
عمر و لیلی به کمک محمد به یمن فرار می کند و نزد شیخ بسام می رود، در یمن قرص های آرام بخش عمر تمام می شود، قرص های که عمر بدون آن خوابیده نمی تواند و هر شب کابوس می بیند و در خواب پسر همان مادر وی را با دوچشم تعقیب می کند.
زمانی که نزد داکتر می رود، می فهمد که این قرص ها در حقیقت یک نوع دوای مخدره است و عمر معتاد آن شده است.
عمر به کمک داکتر، لیلی و شیخ بسام بعد از چند روز درد کشیدن از شر آن مواد مخدر رهایی می یابد، طبق گفته دکتر لیلی عمر را وادر به کشیدن نقاشی می کند تا از کابوس شبانه رهایی یابد، عمر بعد از صحت یاب شدن با لیلی عروسی می کند و سپس با پول که از سوریه آورده است لیلی را روانه عربستان می کند، ولی خودش نمی رود، چون اطلاع یافته است که افراد ابوسیاف در جستجوی وی هستند.
با لیلی قرار می گزارد که مکه برود و هر روز بعد از نماز مغرب در پیش دروازه حرم منتظرش باشد، بعد از یک مدت پول وی تمام می شود و لیلی مجاور حرم می شود، ولی به دلیل ختم وظیفه نگهبان حرم، لیلی مجبور می شود که حرم را ترک کند، ولی با یک خانمی پاکستانی آشنا می شود وبرای چند روزی در خانه این خانم می ماند، اما بعد از آمدن پسر این خانم مجبور می شود که خانه را ترک کند و دوباره به حرم برود.
این بار با یک شخصی بنان شیخ سعید آشنا می شود و در خانه وی زندگی می کند و یک روز در همین خانه با محمود ملاقات می کند، محمود برایش پیشنهاد عروسی دوباره می دهد، ولی از سوی لیلی رد می شود.
عمر در یمن به دست نیروهای داعش می افتد و به سوریه برده می شود و به جرم خیانت از سوی ابوسیاف شکنجه می شود.
عمر به کمک محمد از نزد ابوسیاف فرار می کند و به عربستان می رود و سپس با لیلی به مصر می رود، در مصر باخانواده لیلی آشنا می گردد، وقتی لیلی از مرگ مادرش خبرمی شود، بی هوش شده و به شفاخانه برده می شود، در شفا خانه خانواده اطلاع پیدا می‌کند که لیلی حامله است و بعد از چند مدت دختری بنام ملک به دنیا می آید و در همین حال ابوسیاف در یک حمله کشته می شوند و خیال لیلی و عمر راحت می گردند.
وقتی که عمر و لیلی طفل شان را به مکتب می برند، یک زن و مرد آن ها تعقیب می کنند و در یکی از روز ها عمر هدف گلوله قرار می‌گیرد و کشته می شود و بعد از چند روز دو برادر زاده لیلی اختطاف می شوند و اختطاف چیان در بدل رهایی وی خواهان تحویل دادن ملک می شوند.
لیلی از سوی محمود قناعت داده می شود که ملک را به آن ها تحویل دهد، و زمانی که اختطاف چیان برادر زاده هایش را تسلیم آن ها کرد نیروهای ویژه دخترش را نجان خواهد داد، ولی عملیات نیروهای ویژه ناکام می شود و ملک را اختطاف چیان با خود می برد.
ام سلمان دختر را نزد زن ابوسیاف می برد، بعد از کشته شدن ابوسیاف خانمش کار های وی را به پیش می برد. لیلی به کمک محمد محل اختفای دخترش را پیدا می کند و وی را درباره به دست می آورد و دوباره به مصر رفته از آن جا به آلمان می رود.
وقتی لیلی بعد از بیست سال مریض می شود، یک نامه بلند را به دخترش می نوسد، وقتی لیلی می میرد، دخترش می داند که وی اولاد یک زوج داعشی است.
وی دوباره به مصر می آید و نقاشی های پدرش را به نمایش می گزارد و در مصر با ماجد پسر محمود اشنا شده باوی عروسی می کند.

06/04/2021

انعطاف پذیری!

قانون‌های نانوشته زیادی در این جهان وجود دارد. یکی از آن قانون‌ها این است که مقابله کردن با هر چیزی که نمی‌خواهیم یا دوستش نداریم آن را قوی‌تری می‌کند. اگر از شکست فرار کنیم، از ضرر کردن بترسیم، از بیماری، از تنهایی و از تمام چیزهایی که برایما ناخوشایند هستند دوری کنیم یا در مقابل شان قد علم کنیم، قوی‌تر می‌شوند؛ گویی که از ترس ما جان می‌گیرند. بهترین و باید بگویم تنهاترین راه برای عبور از این ترس‌ها و نگرانی‌ها، انعطاف ‌پذیری است. انعطاف پذیری به ما این قدرت را می‌دهد که به جای اهمیت دادن به ترس‌هایما خیلی آرام از کنارشان بگذریم. آنها را ببینیم اما قدرتی در اختیارشان قرار ندهیم و به همین سادگی، پیروز کارزار ترس‌هایما شویم.
(آنتونی رابینز)

02/01/2021

ميگويند!
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﮔﺎﻧﺪﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩش را ﺑﻪ ﺟﻠﺴﻪ ﺍﯼ برساندﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ در آن جلسه ﺍﺯ ﺣﻖ ﻣﻠﺘﺶ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﻫﺎ ﺩﻓﺎﻉ كند ﺩﯾﺮ به ايستگاه راه آهن رسيد ﻭ ﻗﻄﺎﺭ شروع به ﺣﺮﮐﺖ کرده ﺑﻮﺩ گاندى ﻣﺠﺒﻮﺭشد كه به ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻗﻄﺎﺭ ﺑﺪﻭد و ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﻪ ﻗﻄﺎﺭ رسيد. ﻭلى هنگام ﺳﻮﺍﺭ شدن ﯾﮏ ﻟﻨﮕﻪ ﮐﻔﺸﺶ ﺍﺯ پايش ﺩﺭ آمد و ﮐﻨﺎﺭ ﺭﯾﻞ افتاد گاندى سريع ﻟﻨﮕﻪ ديگر كفش ﺭا از پايش در آورده و به سمت لنگه جا مانده پرتاب نمود ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ رسيد و ﻭﺍﺭﺩ ﺟﻠﺴﻪ شد ﺗﻤﺎﻡ ﺣﻀﺎﺭ ﺑﻪ ﮔﺎﻧﺪﯼ ﭘﺎﺑﺮﻫﻨﻪ خنديدند
ﯾﮑﯽ از ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯿ ﻬﺎ گفت: ﺁﻗﺎﯼ ﮔﺎﻧﺪﯼ ﮐﻔﺸﻬﺎﯾﺘﺎﻥ ﮐﻮ ؟؟ﻧﮑﻨد قصد داريد ﺑﺎ ﭘﺎﯼﺑﺮﻫﻨﻪ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ملت خود دفاع میکنی؟ ﮔﺎﻧﺪﯼ به آرامی ﮔﻔﺖ:
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ ﺗﺎﺧﯿﺮ ﺑﺪﻧﺒﺎﻝ ﻗﻄﺎﺭ ﻣﯿﺪﻭﯾﺪﻡ ﺗﺎ خود را به اﯾﻨﺠﺎ ﺑﺮسانم ﯾﮏ ﻟﻨﮕﻪ ﮐﻔﺸﻢ ﺍﺯ ﭘﺎﯾﻢ ﺩﺭ ﺁﻣد ﻭ ﻣﻦ ﺁﻥ ﯾﮑﯽ ﻟﻨﮕﻪ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻡ ﻭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻟﻨﮕﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﭘﺎﺑﺮﻫﻨﻪ ﺍﯼ ﭘﯿﺪﺍﯾﺸﺎﻥ ﮐﺮﺩ ﯾﮏ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﻪ ﯾﮏ ﻟﻨﮕﻪ.
ﺳﮑﻮﺕ ﻣﺮﮔﺒﺎﺭﯼ ﺳﺎﻟﻦ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﮔﺮﻓﺖ، ﺁﺭﯼ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ، ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ " ﺗﺤﻤﻞ " ﮐﻨﯿﻢ.
ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ " ﻗﻀﺎﻭﺕ " ﻧﮑﻨﯿﻢ ﮔﺎﻫﯽ، «ﺧﺪﺍوند متعال
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺎ «ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻭﻗﺘﯽ
«ﺩﺳﺘﯽ» ﺭﺍ ﺑﻪ «ﯾﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯼ» .....
ﺑﺪﺍﻥ که "ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮﺕ"دﺭ "ﺩﺳﺖ ﺧﺪﺍﺳﺖ"...
کاپی

16/12/2020

معنی صلح واقعی!
روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد، جایزه بزرگی خواهد داد. هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دوتا از نقاشی ها علاقمند شد. در نقاشی اول دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود. بالای کوه ها هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود. همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است. در نقاشی دوم هم کوه بود ولی کوهی ناهموار و خشن، در بالای کوه هم آسمانی خشمگین رعد و برق می زد و باران تندی می بارید و در پایین کوه آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود. وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد دید که پشت آبشار روی سنگ ترک برداشته بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه ای ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته. پادشاه نقاشی دوم را انتخاب کرد. همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت: صلح در جایی که مشکل و سختی نیست معنی ندارد. صلح واقعی وقتی است که قلب ما با وجود همه مشکلات آرام و مطمئن است. این، معنی صلح واقعی است.

15/12/2020

پل های زندگی!
سالها دو برادر با هم در مزرعه‌ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می‌کردند. یک روز به خاطر یک سوء‌تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ‌تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:"من چند روزی است که دنبال کار می‌گردم، فکر کردم شاید شما کمی خرده‌کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟"
برادر بزرگ‌ جواب داد: "بله، اتفاقا من یک مقدار کار دارم.
به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن. آن همسایه در حقیقت برادر کوچک‌تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد و وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. حتما این کار را به خاطر کینه‌ای که از من به دل دارد، انجام داده است. در انبار مقداری الوار دارم، از تو می‌خواهم تا بین مزرعه من و برادر کوچکم حصاری بکشی تا دیگر او را نبینم."
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه‌گیری و اره‌کردن الوار.
برادر بزرگ‌ به نجار گفت: "من برای خرید به شهر می‌روم، اگر وسیله‌ای نیاز داری بگو تا برایت بخرم."
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: "نه، چیزی لازم ندارم."
هنگام غروب وقتی برادربزرگ به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کار نبود. نجار به جای حصار، یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟
در همین لحظه برادر کوچک‌تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادر بزرگش دستور ساختن آن را داده است. از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او بخاطر آن سو تفاهم و برای کندن نهر معذرت خواست. دوباره هردو برادر به زورهای خوش دوستی برگشتند.
برادرها نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. نزد او رفتند و و بعد از پرداخت مزدش و تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان آنها باشد. نجار گفت: "دوست دارم بمانم ولی پل‌های زیادی هست که باید آنها را بسازم."

Photos from Ali Tawana's post 10/12/2020

احداث خط‌آهن منطقه‌ای و نقش آن در چشم‌انداز اقتصاد منطقه
(به مناسبت افتتاح خط‌آهن خواف ـ هرات)

06/12/2020

شاه و وزیر!
روزي بود؛ روزگاري بود. شهري بود؛ شهرياري بود. پادشاهي بود بود و زني داشت كه از خوشگلي لنگه نداشت. اما از بخت بد, وزير پادشاه خيلي بد چشم و بد چنس بود و گلوش پيش زن پادشاه گير كرده بود. وزير مي دانست اگر اين راز را به كسي بروز دهد و به گوش پادشاه برسد, پادشاه طوري شقه شقه اش مي كند كه تكه بزرگش گوشش باشد. اين بود كه رازش را در دل نگه داشته بود و شب و روز نقشه مي كشيد به هر وسيله اي شده پادشاه را پس بزند و خودش بنشيند جاي او و از اين راه به وصال زن پادشاه برسد. روزي از روزها, درويش دنيا ديده اي آمد به شهر. درويش هر روز در ميدان شهر معركه مي گرفت و كارهايي مي كرد كه همه انگشت به دهان مي ماندند. طولي نكشيد كه خبر رسيد به گوش پادشاه. پادشاه وزير را خواست و گفت «برو ببين اين درويش چه كار مي كند و براي چه آمده اينجا.» وزير رفت درويش را ديد و برگشت پيش شاه. گفت «اي پادشاه! اين درويش چند چشمه تردستي بلد است كه با آن ها براي خودش نانداني درست كرده و زندگي مي گذراند.» پادشاه گفت «برو بيارش اينجا تا ما هم تماشايي بكنيم و ببينيم چه كارهايي مي كند.» وزير رفت درويش را آورد پيش پادشاه. پادشاه چند چشمه از كارهاي درويش را ديد و تعجب كرد. اما, براي اينكه خودش را از تك و تا نندازد, گفت «اين ها كه چيزي نيست, ما بالاترش را ديده ايم.» درويش به رگ غيرتش برخورد و گفت «اي پادشاه! بگو اتاق را خلوت كنند تا من كاري بكنم كه تا قيام قيامت انگشت به دهان بماني.» پادشاه گفت «خلوت!» و در يك چشم به هم زدن همه از اتاق رفتند بيرون و پادشاه و درويش تنها ماندند. درويش گفت «اي پادشاه! من مي توانم از جلد خودم دربيايم و بروم به جلد يكي ديگر.» پادشاه گفت «چطور اين كار را مي كني؟» درويش گفت «بگو مرغي بيارند تا نشانت بدم.» پادشاه گفت مرغي آوردند. درويش مرغ را خفه كرد و لاشه اش را انداخت رو زمين. پادشاه ديد مرغ زنده شد؛ بنا كرد به قدقد كردن و دور اتاق گشتن. درويش هم افتاد گوشة اتاق و بدنش مثل مرده سرد شد. چيزي نمانده بود كه پادشاه از ترس سر و صدا راه بندازد و خدمتكارها را صدا بزند كه يك دفعه مرغ افتاد رو زمين مرد و درويش جان گرفت و پا شد ايستاد جلو پادشاه. پادشاه از كار درويش مات و متحير ماند. گفت «درويش! لم اين كار را به من ياد بده. در عوض هر چه بخواهي به تو مي دهم.» درويش گفت «يك خم خسروي طلا مي خواهم و به غير از اين, شرط ديگري هم دارم.» پادشاه يك خم خسروي طلا داد به درويش و گفت «شرط ديگرت را بگو.» درويش گفت «هيچ كس نبايد از اين مطلب بو ببرد و بي اجازة من هم نبايد لم اين كار را به كسي ياد بدي.» پادشاه گفت «قبول دارم.» درويش لم اين كار را به پادشاه ياد داد و موقع رفتن گفت «اين خم خسروي را در تاريكي شب, طوري كه وزير نفهمد, برايم بفرست.» از آن به بعد, پادشاه كارهاش را گذاشت زمين و آن قدر رفت تو جلد اين و آن كه وزير با خبر شد و فهميد اين كار را درويش ياد پادشاه داده است. اين بود كه وزير پنهاني درويش را خواست و به او گفت «هر چه بخواهي به تو مي دهم؛ در عوض كاري را كه به پادشاه ياد داده اي ياد من هم بده.» درويش كه عاشق دلخستة دختر وزير بود و براي رسيدن به وصال او از شهر و ديارش آواره شده بود, به وزير گفت «به شرطي يادت مي دهم كه دخترت را بدي به من.» وزير اول يك خرده جا خورد. اما كمي بعد جواب داد «خيلي خوب! فردا بيا تا جوابت را بدم.» و رفت مطلب را با دخترش در ميان گذاشت. دختر گفت «پدرجان! من هيچ وقت چنين كاري نمي كنم؛ چون اگر زن درويش بشوم, پيش همه سرشكسته مي شوم و نمي توانم از خجالت سر بلند كنم.» وزير گفت «من هم از اين وصلت چندان راضي نيستم؛ اما نمي دانم چه جوابي به درويش بدهم.» دختر گفت «به او بگو اگر دختر من را مي خواهي يك خم خسروي طلا بيار و او را ببر.» صبح فردا, درويش آمد پيش وزير جوابش را بگيرد. وزير گفت «اي درويش! من حاضرم دخترم را بدم به تو؛ به شرطي كه يك خم خسروي طلا بياري و دختر را ببري.» درويش گفت «قبول دارم.» وزير گفت «برو بيار! لم كارت را هم به من ياد بده و دختر را وردار ببر.» بعد, به دخترش گفت «تو خودت را راضي نشان بده, وقتي خرمان از پل گذشت, يك جوري دست به سرش مي كنم و از شهر مي فرستمش بيرون.» درويش رفت خم خسروي را آورد و لم كارش را ياد وزير داد. اما همين كه خواست دست دختر را بگيرد و ببرد, وزير گفت «كجا؟ اين طور كه نمي شود. من وزير پادشاهم و براي دخترم كيا بيايي دارم. مگر مي گذارم خشك و خالي دست دخترم را بگيري و بزني به چاك.» درويش گفت «ما شرط و شروط ديگري نداشتيم.» وزير گفت «اين چيزها را هر آدمي كه سرش به تنش بيرزد مي داند. اول بايد با پادشاه مشورت كنم؛ بعد سور و سات عروسي را تهيه ببينم و در حضور بزرگان شهر جشن بگيرم. گذشته از اين ها تو بايد يك چله صبر كني.» وزير گفت و گو را به جر و بحث كشاند. از درويش بهانه گرفت و داد او را از شهر انداختند بيرون و درويش از غصة عشق دختر سر گذاشت به بيابان. بعد از اين ماجرا, وزير رفت پيش پادشاه و گفت «اي پادشاه! كاري را كه تو بلدي, من هم بلدم. اما اين درست نيست كه تو هر روز به جلد اين و آن بري و دست به كارهاي نگفتني بزني؛ چون مي ترسم آدم هاي بدخواه از اين قضيه سر دربيارند و رسوايي به بار بيايد.» پادشاه گفت «وزير! حرفت را قبول دارم و از اين به بعد بيشتر احتياط مي كنم.» چند روز پس از اين صحبت, وزير به پادشاه گفت «چطور است امروز برويم شكار و كسي را همراه نبريم كه اگر خواستيم برويم به جلد مرغ يا جانور ديگري, هيچ كس ملتفت ماجرا نشود.» پادشاه گفت «اتفاقاً مدتي است كه دلم براي پرواز كردن پرپر مي زند.» و دوتايي رفتند به شكار. دو سه منزل كه از شهر دور شدند, نزديك دهي رسيدند به آهويي. وزير تير گذاشت به چلة كمان و آهو را زد كشت. وزير به پادشاه گفت «اي پادشاه! تا حالا تو جلد آهو رفته اي؟» پادشاه گفت «نه!» وزير گفت «اگر ميل داري بيا برو به جلد آهو و اگر ميل نداري, خودم اين كار را بكنم.» پادشاه گفت «از دويدن آهو خيلي خوشم مي آيد.» و از اسب پياده شد, رفت تو جلد آهو و تن بي جان خودش افتاد رو زمين. وزير كه دنبال فرصتي بود, معطل نكرد؛ رفت به جلد پادشاه و پاشد نشست رو اسب و چهار نعل خودش را رساند به ده. اهالي ده به هواي اينكه پادشاه آمده ديدارشان, خوشحال شدند, جلوش صف كشيدند؛ دست به سينه ايستادند و منتظر ماندند ببينند چه دستوري مي دهد. او هم گفت «با وزير آمده بوديم شكار كه يك دفعه دلش درد گرفت و مرد. حالا سه چهار نفر از شماها برويد جسدش را ببريد تحويل زن و بچه اش بدهيد.» و خودش را به تاخت رساند به قصر و يكراست رفت به حرمسراي پادشاه. زن پادشاه, كه چشم وزير دنبالش بود, تا ديد شاه دارد مي آيد, دويد پيشوازش. ولي, همين كه نزديكش رسيد, ديد اين شخص فقط شكل و شمايل شاه را دارد و از نگاه و رنگ و بوي شاه هيچ اثري ندارد. اين بود كه يك دفعه تو ذوقش خورد و خودش را پس كشيد. اما, وزير, كه در شكل و شمايل شاه ظاهر شده بود و براي رسيدن به آرزويش مانعي نمي ديد, تا چشمش افتاد به بر و بالا و سر و صورت زيباي زن, پا گذاشت پيش و خواست او را در آغوش بگيرد كه زن باز هم خودش را عقب كشيد؛ چون هر لحظه بيشتر مي فهميد كه اين شخص حال و هواي شاه را ندارد. زن, از آن به بعد نزديك شاه نرفت. شب و روز غصه مي خورد و هر چه فكر كرد چرا چنين وضعي پيش آمده, عقلش به جايي نرسيد و به دنبال پيدا كردن راهي بود كه بگذارد و فرار كند. حالا بشنويد از پادشاه! وقتي كه پادشاه رفت به جلد آهو و وزير رفت به جلد او, پادشاه فهميد از وزير رودست خورده؛ و از ترس اين كه او را با تير بزند, پاگذاشت به فرار و مثل باد از صحرايي به صحراي ديگر رفت تا رسيد به جنگلي و ديد طوطي مرده اي زير درختي افتاده. پادشاه از جلد آهو درآمد رفت تو جلد طوطي و پر زد به هوا و نشست رو درختي و قاطي طوطي ها شد. روزي از روزها, ديد رو زمين دام پهن كرده اند. تند از آن بالا پريد پايين و پاورچين پاورچين رفت خودش را انداخت به دام. همين كه طوطي به دام افتاد, شكارچي خوشحال و خندان از پشت بوته ها آمد بيرون و او را گرفت. طوطي به شكارچي خوب كه نگاه كرد, ديد همان درويشي است كه تو جلد ديگران رفتن را يادش داده؛ اما به روي خودش نياورد. فقط گفت «من را ببر به صد اشرفي بفروش به پادشاه فلان شهر.» شكارچي ديد طوطي از همان شهري اسم مي برد كه وزير از آنجا بيرونش كرده بود و نور اميدي به دلش تابيد. با خودش گفت «حتماً در اين كار حكمتي هست.» و طوطي را ورداشت برد پيش پادشاه همان شهر. پادشاه از طوطي خوشش آمد و از شكارچي پرسيد «طوطي ات را چند مي فروشي؟» شكارچي جواب داد «صد اشرفي.» در بين گفت و گو, شكارچي دو به شك شد كه اين پادشاه نبايد همان پادشاهي باشد كه لم تو جلد اين و آن رفتن را يادش داده؛ اما به روي خودش نياورد و طوطي را داد صد اشرفي گرفت و رفت. وزير كه همة فكر و ذكرش اين بود كه هر طور شده دل زن پادشاه را به دست آورد, طوطي را زود فرستاد براي او. همين كه چشم طوطي افتاد به زن, خوشحال شد. اما, ديد زنش خيلي لاغر شده. طوطي پرسيد «خانم جان! چرا اين قدر گرفته و بي دل و دماغي؟» زن جواب داد «بيبي طوطي! دست به دلم نگذار. دردي در دل دارم كه نمي توانم به كس بگويم.» طوطي گفت «به من بگو!» زن گفت «چه كاري از دست تو ساخته است؟» طوطي گفت «شايد ساخته باشد.» مدتي طوطي اصرار كرد و زن انكار تا آخر سر زن گفت «من پادشاه را از جان خودم بيشتر دوست داشتم و حتي از شنيدن اسمش دلم براش غش و ضعف مي رفت. عشق و علاقة ما پا برجا بود, تا يك روز شاه با وزير رفت شكار و چيزي نگذشت خبر آوردند وزير دل درد گرفت و مرد. همان روز شاه به اندرون آمد و من ديدم شاه همان شاه است, اما نگاه و رنگ و بوي او فرق كرده و يك دفعه مهرش از دلم پاك شد و از آن روز تا امروز يك ماه مي گذرد, هر كاري كرده كه من با او مثل روز اول مهربان باشم و دوستش داشته باشم, تيرش به سنگ خورده و من هم آرزويي ندارم, به غير از اينكه از اينجا و اين همه غصه و غم خلاص شوم.» طوطي گفت «بي بي جان! بيا جلو و من را بو كن.» زن پاشد طوطي را بو كرد و با تعجب گفت «اي واي! اين بو, بوي پادشاه است.» طوطي گفت «من خود پادشاه هستم.» و از اول تا آخر همه چيز را براي زنش تعريف كرد. زن گفت «حالا چه كار كينم؟» طوطي گفت «امشب در قفسم را باز بگذار, وقتي وزير آمد يك خرده روي خوش نشانش بده و با او سر صحبت را باز كن و بگو از وقتي كه وزير مرده رفتارت عوض شده و مثل گذشته راز دلت را با من در ميان نمي گذاري. بعد, او مي گويد نه! من هيچ فرقي نكرده ام. آن وقت تو بگو مگر قول نداده بودي لمي را كه درويش يادت داده به من هم ياد بدي. وقتي راضي شد, تو ديگر كاري نداشته باش؛ بقيه اش با من.» زن پادشاه هر چه را كه طوطي گفته بود, مو به مو انجام داد. وقتي كه پادشاه دروغي راضي شد لم به جلد اين و آن رفتن را به زن ياد بدهد, زن فرستاد سگ سياهي را خفه كردند و جسدش را آوردند. بعد, وزير از جلد پادشاه درآمد و رفت تو جلد سگ. پادشاه هم زود از جلد طوطي بيرون آمد و رفت تو جلد خودش و تند پاشد ايستاد و گفت «اي وزير بد جنس! به من نارو مي زني؟ حالا سزايت اين است كه تا عمر داري سگ سياه باشي, كتك بخوري و واغ واغ كني.» زن خوشحال شد و پريد دست انداخت گردن پادشاه. پادشاه فرستاد درويش را آوردند. او را وزير خودش كرد و دختر وزير اولش را داد به او. سگ سياه را هم بردند بستند دم طويله و آن قدر كتكش زدند كه مرد. بالا رفتيم ماست بود؛ پايين اومديم دوغ بود؛ قصة ما دروغ بود
کپی

06/12/2020

يك هلو و هزار هلو!
بغل ده فقير و بي آبي باغ بسيار بزرگي بود، آباد آباد. پر از انواع درختان ميوه و آب فراوان. باغ چنان بزرگ و پردرخت بود كه اگر از اين سرش حتي با دوربين نگاه مي كردي آن سرش را نمي توانستي ببيني. چند سال پيش ارباب ده زمين ها را تكه تكه كرده بود و فروخته بود به روستاييان اما باغ را براي خودش نگاه داشته بود. البته زمين هاي روستاييان هموار و پردرخت نبود. آب هم نداشت. اصلا ده يك همواري بزرگ در وسط دره داشت كه همان باغ اربابي بود، و مقداري زمين هاي ناهموار در بالاي تپه ها و سرازيري دره ها كه روستاييان از ارباب خريده بودند و گندم و جو ديمي مي كاشتند. خلاصه. از اين حرف ها بگذريم كه شايد مربوط به قصه ي ما نباشد. دو تا درخت هلو هم توي باغ روييده بودند، يكي از ديگري كوچكتر و جوانتر. برگ ها و گل هاي اين دو درخت كاملا مثل هم بودند به طوري كه هر كسي در نظر اول مي فهميد كه هر دو درخت يك جنسند. درخت بزرگتر پيوندي بود و هر سال هلوهاي درشت و گلگون و زيبايي مي آورد چنان كه به سختي توي مشت جا مي گرفتند و آدم دلش نمي آمد آنها را گاز بزند و بخورد. باغبان مي گفت درخت بزرگتر را يك مهندس خارجي پيوند كرده كه پيوند را هم از مملكت خودشان آورده بود. معلوم است كه هلوهاي درختي كه اينقدر پول بالايش خرج شده باشد چقدر قيمت دارد. دور گردن هر دو درخت روي تخته پاره يي دعاي « وان يكاد» نوشته آويزان كرده بودند كه چشم زخم نخورند. درخت هلوي كوچكتر هر سال تقريباً هزار گل باز مي كرد اما يك هلو نمي رساند. يا گل هايش را مي ريخت و يا هلوهايش را نرسيده زرد مي كرد و مي ريخت. باغبان هر چه از دستش برمي آمد براي درخت كوچكتر مي كرد اما درخت هلوي كوچكتر اصلا عوض نمي شد. سال به سال شاخ و برگ زيادتري مي روياند اما يك هلو براي درمان هم كه شده بود، بزرگ نمي كرد. باغبان به فكرش رسيد كه درخت كوچكتر را هم پيوندي كند اما درخت باز عوض نشد. انگار بناي كار را به لج و لجبازي گذاشته بود. عاقبت باغبان به تنگ آمد، خواست حقه بزند و درخت هلوي كوچكتر را بترساند. رفت اره يي آورد و زنش را هم صدا كرد و جلو درخت هلوي كوچكتر شروع كرد به تيز كردن دندانه هاي اره. بعد كه اره حسابي تيز شد. عقب عقب رفت و يكدفعه خيز برداشت به طرف درخت هلوي كوچكتر كه مثلا همين حالا تو را از بيخ و بن اره مي كنم و دور مي اندازم تا تو باشي ديگر هلوهايت را نريزي. باغبان هنوز در نيمه راه بود كه زنش از پشت سر دستش را گرفت و گفت: مرگ من دست نگهدار. من به تو قول مي دهم كه از سال آينده هلوهايش را نگاه دارد و بزرگ كند. اگر باز هم تنبلي كرد آنوقت دوتايي سرش را مي بريم و مي اندازيم توي تنور كه بسوزد و خاكستر شود. اين دوز و كلك و ترساندن هم رفتار درخت را عوض نكرد. لابد همه تان مي خواهيد بدانيد درخت هلوي كوچكتر حرفش چه بود و چرا هلوهايش را رسيده نمي كرد. بسيار خوب. از اينجا به بعد قصه ي ما خودش شرح همين قضيه خواهد بود. *** گوش كنيد!.. خوب گوش هايتان را باز كنيد كه درخت هلوي كوچكتر مي خواهد حرف بزند. ديگر صدا نكنيد ببينيم درخت هلوي كوچكتر چه مي گويد. مثل اين كه سرگذشتش را نقل مي كند: « ما صد تا صد و پنجاه تا هلو بوديم و توي سبدي نشسته بوديم. باغبان سر و ته سبد و كناره هاي سبد را برگ درخت مو پوشانده بود كه آ‏فتاب پوست لطيفمان را خشك نكند و گرد و غبار روي گونه هاي قرمزمان ننشيند. فقط كمي نور سبز از ميان برگ هاي نازك مو داخل مي شد و در آنجا كه با سرخي گونه هايمان قاتي مي شد، منظره ي دل انگيزي درست مي كرد. باغبان ما را صبح زود آفتاب نزده چيده بود، از اين رو تن همه مان خنك و مرطوب بود. سرماي شبهاي پاييز هنوز توي تنمان بود و گرماي كمي از برگ هاي سبز مي گذشت و تو مي آمد، به دل همه مان مي چسبيد. البته ما همه فرزندان يك درخت بوديم. هر سال همان موقع باغبان هلوهاي مادرم را مي چيد، توي سبد پر مي كرد و مي برد به شهر. آنجا مي رفت در خانه ي ارباب را مي زد. سبد را تحويل مي داد و به ده برمي گشت. مثل حالا. داشتم مي گفتم كه ما صد تا صد و پنجاه تا هلوي رسيده و آبدار بوديم. از خودم بگويم كه از آب شيرين و لذيذي پر بودم. پوست نرم و نازكم انگار مي خواست بتركد. قرمزي طوري به گونه هايم دويده بود كه اگر من را مي ديدي خيال مي كردي حتماً از برهنگي خودم خجالت مي كشم. مخصوصاً كه سر و برم هنوز از شبنم پاييزي تر بود، انگار آب تني كرده باشم. هسته ي درشت و سفتم در فكر زندگي تازه يي بود. بهتر است بگويم خود من به زندگي تازه يي فكر مي كردم. هسته ي من جدا از من نبود. باغبان من را بالاي سبد گذاشته بود كه در نظر اول ديده شوم. شايد به اين علت كه درشت تر و آبدارتر از همه بودم. البته تعريف خودم را نمي كنم. هر هلويي كه مجال داشته باشد رشد كند و بزرگ شود و برسد، درشت و آبدار خواهد شد مگر هلوهايي كه تنبلي مي كنند و فريب كرم ها را مي خورند و به آن ها اجازه مي دهند كه داخل پوست و گوشتشان بشوند و حتي هسته شان را بخورند. اگر همانطوري كه توي سبد نشسته بوديم پيش ارباب مي رفتيم، ناچار من قسمت دختر عزيز دردانه ي ارباب مي شدم. دختر ارباب هم يك گاز از گونه ام مي گرفت و من را دور مي انداخت. آخر خانه ي ارباب مثل خانه ي صاحبعلي و پولاد نبود كه يك دانه زردآلو و خيار و هلو از درش وارد نشده بود. در صورتي كه باغبان نقل مي كند كه ارباب براي دخترش از كشورهاي خارجه ميوه وارد مي كند. سفارش مي كند كه با طياره براي دخترش پرتقال و موز و انگور حتي گل بياورند. البته براي اين كارها مثل ريگ پول خرج مي كند. حالا خودت حساب كن ببين پول لباس و مدرسه و خوراك و دكتر و پرستار و نوكر و اسباب بازي ها و مسافرت ها و گردش هاي دختر ارباب چقدر مي شود. تو بگو هر ماه ده هزار تومان. باز كم گفته يي – از مطلب دور افتادم. باغبان سبد در دست از خيابان وسطي باغ مي گذشت كه يك دفعه زير پايش لانه ي موشي خراب شد به طوري كه كم مانده بود باغبان به زمين بخورد اما خودش را سر پا نگه داشت فقط سبد تكان سختي خورد و در نتيجه من ليز خوردم و افتادم روي خاك. باغبان من را نديد و گذاشت رفت. حالا ديگر آفتاب توي باغ پهن شده بود. خاك كمي گرم بود اما آفتاب خيلي گرم بود. شايد هم چون تن من خنك بود، خيال مي كردم آفتاب خيلي گرم بود. گرما يواش يواش از پوستم گذشت و به گوشتم رسيد. شيره ي تنم هم گرم شد. آنوقت گرما رسيد به هسته ام. كمي بعد حس كردم دارم تشنه مي شوم. پيش مادرم كه بودم، هر وقت تشنه ام مي شد ازش آب مي نوشيدم و خورشيد را نگاه مي كردم كه بيشتر بر من بتابد و بيشتر گرمم كند. خورشيد بر من مي تابيد. گونه هايم داغ مي شدند. من از مادرم آب مي مكيدم، غذا مي خوردم، و شيره ي تنم به جوش مي آمد، و هر روز درشت تر و درشت تر و زيباتر و گلگون تر و آبدارتر مي شدم، و قرمزي بيشتري توي رگ هاي صورتم مي دويد و سنگيني مي كردم و بازوي مادرم را خم مي كردم و تاب مي خوردم. مادرم مي گفت: دختر خوشگلم، خودت را از آفتاب ندزد. خورشيد دوست ماست. زمين به ما غذا مي دهد و خورشيد آن را مي پزد. بعلاوه خوشگلي تو از خورشيد است. ببين، آنهايي كه خودشان را از آفتاب مي دزدند چقدر زردنبو و استخواني اند. دختر خوشگلم، بدان كه اگر روزي خورشيد از زمين قهر كند و بر آن نتابد، ديگر موجود زنده يي بر روي زمين نخواهد ماند. نه گياه نه حيوان. از اين رو تا مي توانستم تنم را به آفتاب مي سپردم و گرماي خورشيد را مي مكيدم و در خودم جمع مي كردم و مي ديدم كه روز به روز قوتم بيشتر مي شود. هميشه از خودم مي پرسيدم: « اگر روزي كسي خورشيد را برنجاند و خورشيد از ما قهر كند، ما چه خاكي به سر مي كنيم؟» عاقبت جوابي پيدا نكردم و از مادرم پرسيدم: مادر، اگر روزي كسي خورشيد خانم را برنجاند و خورشيد خانم از ما قهر كند، ما چكار مي كنيم؟ مادرم با برگ هايش غبار روي گونه هايم را پاك كرد و گفت: چه فكرهايي مي كني! معلوم مي شود كه تو دختر باهوشي هستي. مي داني دخترم، خورشيد خانم به خاطر چند نفر مردم آزار و خودپسند از ما قهر نمي كند فقط ممكن است روزي يواش يواش نور و گرمايش كم بشود بميرد آنوقت ما بايد به فكر خورشيد ديگري باشيم والا در تاريكي مي مانيم و از سرما يخ مي زنيم و مي خشكيم. راستي كجاي قصه بودم؟ آري، داشتم مي گفتم كه گرما به هسته ام رسيد و تشنه شدم. كمي بعد شيره ي تنم به جوش آمد و پوستم شروع كرد به خشك شدن و ترك برداشتن. مورچه سواري دوان دوان از راه رسيد و شروع كرد به دور و بر من گرديدن. وقتي كه از سبد به زمين افتاده بودم، پوستم از جايي تركيده بود و كمي از شيره ام به بيرون ريخته بود و جلو آفتاب سفت شده بود. مورچه سوار نيش هايش را توي شيره فرو كرد و كشيد. بعد ول كرد. مدتي به جاي نيش هايش خيره شد بعد دوباره نيش هايش را فرو كرد و شاخك هايش را راست نگاه داشت و پاهايش را به زمين فشرد و چنان محكم شروع كرد به كشيدن كه من به خودم گفتم الان نيش هايش از جا كنده مي شود. مورچه سوار كمي ديگر زور داد. عاقبت تكه يي از شيره ي سفت شده را كند و خوشحال و دوان دوان از من دور شد. همين موقع ها بود كه صدايي شنيدم. دو نفر از بالاي ديوار توي باغ پريدند و دوان دوان به طرف من آمدند. صاحبعلي و پولاد بودند و آمده بودند شكمي از ميوه سير بكنند. مثل آن يكي روستاييان هيچ ترسي از تفنگ باغبان نداشتند. آن يكي روستائيان هيچوقت قدم بباغ نميگذاشتند، اما پولاد و صاحبعلي هميشه پابرهنه با يك شلوار پاره و وصله دار توي باغ ولو بودند. باغبان حتي چند دفعه پشت سرشان گلوله در كرده بود اما پولاد و صاحبعلي در رفته بودند. آن موقع ها هر دو هفت هشت ساله بودند. خلاصه، آن روز دوان دوان آمدند از روي من پريدند و رفتند به سراغ مادرم. كمي بعد ديدم دارند برمي گردند اما اوقاتشان بدجوري تلخ است. از حرف زدن هايشان فهميدم كه از دست باغبان عصباني اند. پولاد مي گفت: ديدي؟ اين هم آخرين ميوه ي باغ كه حتي يك دانه اش قسمت ما نشد. صاحبعلي گفت: آخر چكار مي توانستيم بكنيم؟ يك ماه آزگار است كه نره خر تفنگ به دست گرفته نشسته در پاي درخت، تكان نمي خورد. پولاد گفت: پدرسگ لعنتي! حتي يك دانه براي ما نگذاشته. آخ كه چقدر دلم مي خواست يك دانه از آن آبدارهايش را زوركي توي دهانم مي تپاندم!.. يادت مي آيد سال گذشته چقدر هلو خورديم؟ صاحبعلي گفت: انگاري ما آدم نيستيم. همه چيز را دانه دانه مي چيند مي برد تحويل مي دهد به آن مردكه ي پدرسگ كه حرامش بكند. همه اش تقصير ماست كه دست روي دست گذاشته ايم و نشسته ايم و مي گذاريم كه ده را بچاپد. پولاد گفت: مي داني صاحبعلي، يا بايد اين باغ مال ده باشد يا من همه ي درخت ها را آتش مي زنم. صاحبعلي گفت: دو تايي مي زنيم. پولاد گفت: بي غيرتيم اگر نزنيم. صاحبعلي گفت: بچه ي پدرمان نيستيم اگر نزنيم. بچه ها چنان عصباني بودند و پاهايشان را به زمين مي زدند كه يك دفعه ترسيدم نكند لگدم كنند. اما نه، نكردند. درست جلو رويشان بودم كه خاري به پاي پولاد فرو رفت. پولاد خم شد خار را دربياورد كه چشمش به من افتاد و خار پايش را فراموش كرد. من را از زمين برداشت و به صاحبعلي گفت: نگاه كن صاحبعلي! بچه ها من را دست به دست مي دادند و خوشحالي مي كردند. دلشان نيامد كه من را همينجوري بخورند. من خيلي گرم بودم. دلم مي خواست من را خنك بكنند بخورند كه زير دندانشان بيشتر مزه كنم. دست هاي پر چروك و پينه بسته شان پوستم را مي خراشيد اما من خوشحال بودم چون مي دانستم كه من را تا آخرين ذره با لذت خواهند خورد و پس از خوردن، لب ها و انگشت هايشان را خواهند مكيد و من روزها و هفته ها زير دندانشان مزه خواهم كرد. صاحبعلي گفت: پولاد، شرط مي كنم تا حالا همچنين هلوي درشتي نديده بوديم. پولاد گفت: نه كه نديده بوديم. صاحبعلي گفت: برويم كنار استخر. خنكش كنيم بخوريم خوشمزه تر است. من را چنان با احتياط مي بردند كه انگار تنم را از شيشه ي نازكي ساخته بودند و با يك تكان مي افتادم مي شكستم. كنار استخر سايه و خنك بود. بيدها و نارون هاي پيوندي چنان سايه ي خنكي انداخته بودند كه من در نفس اول خنكي را حتي در هسته ام حس كردم. من را با احتياط توي آب گذاشتند و چهار دست كوچك و پينه بسته شان را جلو آب گرفتند كه من را نبرد توي استخر بيندازد. آب حسابي يخ بود. كمي كه نشستند پولاد گفت: صاحبعلي! صاحبعلي گفت: ها، بگو. پولاد گفت: مي گويم اين هلو خيلي قيمت داردها! صاحبعلي گفت: آري. پولاد گفت: آري كه حرف نشد. اگر مي داني بگو چند. صاحبعلي فكري كرد و گفت: من هم مي گويم خيلي قيمت دارد. پولاد گفت: مثلا چقدر؟ صاحبعلي باز فكري كرد و گفت: اگر حسابي سردش بكنيم – حسابي ها! – هزار تومان. پولاد گفت: پول نديدي خيال مي كني هزار هم شد پول. صاحبعلي گفت: خوب، تو كه ماشاالله سر خزانه نشسته يي بگو چقدر. پولاد گفت: صد تومان. صاحبعلي گفت: هزار كه از صد بيشتر است. پولاد گفت: تو بميري! من كه از خودم حرف در نمي آورم. از پدرم شنيده ام. صاحبعلي گفت: اگر اين جوري است شايد هم هر دو يكي باشد. من هم از خودم حرف در نمي آورم. از پدرم شنيده ام. پولاد من را يواشكي لمس كرد و گفت: دست هايم يخ كرد. به نظرم وقتش است بخوريم. صاحبعلي هم من را با احتياط لمس كرد و گفت: آري، سرد سرد است. آنوقت من را از آب درآورد. از آب كه درآمدم بيرون را گرم حس كردم. حالا دلم مي خواست من را زودتر بخورند تا نشان بدهم كه لذيذتر از آن هستم كه خيال مي كنند. دلم مي خواست تمام قوت و گرمايي را كه از خورشيد و از مادرم گرفته بودم به تن اين دو بچه ي روستايي برسانم. در حالي كه پولاد و صاحبعلي براي خوردن من تصميم مي گرفتند، من توي اين فكرها بودم كه در عمرم چند دفعه حال به حال شده ام و چند دفعه ي ديگر هم خواهم شد. به خودم مي گفتم: « روزي ذره هاي بدنم خاك و آب بودند، بعضي هايشان هم نور خورشيد. مادرم آن ها را كم كم از زمين مي مكيد و تا نوك شاخه هايش بالا مي آورد. بعد مادرم غنچه كرد، بعد گل كرد و يواش يواش من درست شدم. من ذره هاي تنم را كم كم، از تن مادرم مكيدم و با ذره هاي نور خورشيد قاتي كردم تا هسته و پوست و گوشتم درست شد و شدم هلويي رسيده و آبدار. اما اكنون پولاد و صاحبعلي من را مي خورند و مدتي بعد ذره هاي تن من جزو گوشت و مو و استخوان بدن آنها مي شود. البته آنها هم روزي خواهند مرد، آنوقت ذره هاي تن من چه خواهند شد؟» بچه ها تصميم گرفتند من را بخورند. صاحبعلي من را داد به پولاد و گفت: يك گاز بزن. پولاد يك گاز زد و من را داد به صاحبعلي و خودش شروع كرد لب هايش را مكيدن. صاحبعلي هم يك گاز زد و من را داد به پولاد. همانطوري كه به خودم گفته بودم زير دندانشان خيلي مزه كردم. اكنون گوشت تن من از بين مي رفت اما هسته ام در فكر زندگي تازه يي بود. يك دقيقه بعد از هلويي به نام من اثري نمي ماند در حالي كه هسته ام نقشه مي كشيد كه كي و چه جوري شروع به روييدن كند. من در يك زمان معين هم مي مردم و هم زنده مي شدم. آخرين دفعه پولاد من را توي دهانش گذاشت و آخرين ذره گوشتم را مكيد و فرو برد و وقتي من را دوباره بيرون آورد، ديگر هلو نبودم، هسته يي زنده بودم كه پوسته ي سختي داشتم و تويش تخم زندگي تازه را پنهان كرده بودم. فقط احتياج به كمي استراحت و خاك نمناك داشتم كه پوسته ام را بشكافم و برويم. وقتي بچه ها انگشت ها و لب هايشان را چند دفعه مكيدند، پولاد گفت: حالا چكار كنيم؟ صاحبعلي گفت: برويم توي آب. پولاد گفت: هسته اش را نمي خوريم؟ صاحبعلي گفت: برايش نقشه يي دارم. بگذار باشد. پولاد من را گذاشت در پاي درخت بيدي و عقب عقب رفت و خيز برداشت خودش را به پشت انداخت توي آب در حالي كه زانوانش را توي شكمش جمع كرده بود و دست هايش را دور آن ها حلقه بسته بود. يك لحظه رفت زير آب، دست و پايي زد و سرپا ايستاد و لاي و لجن ته آب از اطرافش بلند شد. آب تا زير چانه اش مي رسيد. خزه هاي روي آب از سر و گوش و صورتش آويزان بود. صاحبعلي گفت: پولاد، رويت را بكن آن بر. پولاد گفت: شلوارت را در مي آوري؟ صاحبعلي گفت: آري. مي خواهم پدرم نفهمد باز آمديم شنا كرديم. كتكم مي زند. پولاد گفت: هنوز كه تا ظهر بشود برگرديم به خانه، خيلي وقت داريم. صاحبعلي گفت: مگر خورشيد را بالاي سرت نمي بيني؟ پولاد ديگر چيزي نگفت و رويش را آن بر كرد. وقتي صداي افتادن صاحبعلي در آب شنيده شد، پولاد رويش را برگرداند و آنوقت شروع كردند به شنا كردن و زيرآبي زدن و به سر و صورت يكديگر آب پاشيدن. بعد هر دو گفتند: بيوقت است. بيرون آمدند. پولاد پاچه هاي شلوارش را چند دفعه چلاند. آنوقت من را هم از پاي بيد برداشتند و راه افتادند. از ديوار ته باغ بالا رفتند و پريدند به آن بر. خانه هاي ده دورتر از باغ اربابي بود. پولاد گفت: خوب، گفتي كه برايش نقشه يي داري. صاحبعلي گفت: سايه كه پهن شد مي آيم صدايت مي كنم مي رويم بالاي تپه مي نشينيم برايت مي گويم چه نقشه يي دارم. كوچه هاي ده خلوت اما از مگس و بوي پهن پر بود. سگ گنده يي از بالاي ديواري پريد جلوي پاي ما. پولاد دستي به سر و صورت سگ كشيد و خم شد و رفت به خانه شان. سگ هم به دنبال او توي خانه تپيد. كوچه سربالا بود چنان كه كمي آن برتر كف كوچه با پشت بام خانه ي پولاد يكي مي شد. صاحبعلي از همان پشت بام ها راهش را كشيد و رفت. چند خانه آن برتر خانه ي خودشان بود. من را توي مشتش فشرد و جست زد توي حياط خانه شان و پايش تا زانو رفت توي سرگين خيس و نرمي كه مادرش يك ساعت پيش آنجا ريخته بود و صاحبعلي خبر نداشت. مادرش به صداي افتادن، سرش را از سوراخ خانه بيرون كرد و گفت: صاحبعلي، زود باش بيا براي پدرت يك لقمه نان و آب ببر. صاحبعلي من را برد به طويله و در گوشه يي، توي پهن سوراخي كند و من را چال كرد. ديگر جز سياهي و بوي پهن چيزي نفهميدم. نمي دانم چند ساعتي در آنجا ماندم. بوي تند پهن كم مانده بود كه خفه ام كند. عاقبت حس كردم كه پهن از رويم برداشته مي شود. صاحبعلي بود. من را درآورد و يكي دو دفعه وسط دست هايش ماليد و به شلوارش كشيد تا تميز شدم. از همان راهي كه آمده بوديم رفتيم تا رسيديم پشت بام خانه ي پولاد. مادر و خواهر پولاد پشت بام تاپاله درست مي كردند و با زن همسايه حرف مي زدند كه تاپاله هاي خشك را از ديوار مي كند و تلنبار مي كرد. صاحبعلي از مادر پولاد پرسيد كه پولاد كجاست؟ مادر پولاد گفت كه پولاد بزه را برده به صحرا، در خانه نيست. پولاد را سر تپه پيدا كرديم. بز سياهشان را ول كرده بود پشت تپه چرا مي كرد و خودش با سگش چشم به راه ما نشسته بود. من ناگهان ملتفت شدم كه رنگ پوست پولاد و صاحبعلي درست مثل پوسته ي من است. هر دو از بس برهنه جلو آفتاب راه رفته بودند كه سياه سوخته شده بودند. پولاد با بيصبري گفت: خوب، نقشه ات را بگو. صاحبعلي گفت: مي خواهي صاحب يك درخت هلو بشوي؟ پولاد گفت: مگر ديوانه ام كه نخواهم! صاحبعلي گفت: پس برويم. پولاد گفت: بزه را چكار كنيم؟ صاحبعلي گفت: ولش مي كنيم توي خانه. پولاد گفت: مادرم گفته تا خورشيد ننشسته برش نگردانم. صاحبعلي گفت: پس سگه را مي گذاريم پيش بزه. پولاد دستي به سر و گوش سگ كشيد و گفت: بزه را مي پايي تا من برگردم. خوب؟ ما سه تايي دوان دوان رفتيم تا رسيديم پاي ديوار باغ. صاحبعلي گفت: بپر بالا. پولاد گفت: ديگر نمي خواهد نقشه ات را پنهان كني. خودم فهميدم. مي خواهيم هسته ي هلومان را بكاريم. صاحبعلي گفت: درست است. هسته مان را پشت تل خاكي كه ته باغ ريخته مي كاريم. آنوقت چند سالي كه گذشت ما خودمان صاحب درخت هلويي هستيم. خودت كه مي فهمي چرا جاي ديگر نمي خواهيم بكاريم. پولاد گفت: سر تپه، توي سنگها كه درخت هلو نمي رويد. درخت آب مي خواهد، خاك نرم مي خواهد. صاحبعلي گفت: حالا ديگر مثل آخوند مرثيه نخوان، من رفتم بالا ببينم باغبان برنگشته باشد. باغبان هنوز از شهر برنگشته بود. پولاد و صاحبعلي در يك گوشه ي خلوت باغ، پشت تل خاكي، زمين را كندند و من را زير خاك كردند و دستي روي من زدند و گذاشتند رفتند. خاك تاريك و مرطوب من را بغل كرد و فشرد و به تنم چسبيد. البته من هنوز نمي توانستم برويم. مدتي وقت لازم بود تا قدرت رويش پيدا كنم. از سرمايي كه به زير خاك راه پيدا مي كرد، فهميدم زمستان رسيده و برف روي خاك را پوشانده است. خاك تا نيم وجبي من يخ بست اما زير خاك آنقدر گرم بود كه من سردم نشود و يخ نكنم. بدين ترتيب من موقتاً از جنب و جوش افتادم و در زير خاك به خواب خوش و شيريني فرو رفتم. خوابيدم كه در بهار آماده و با نيروي بيشتري بيدار شوم، برويم، از خاك درآيم و براي پولاد و صاحبعلي درخت پر ميوه يي شوم. درختي با هلوهاي درشت و آبدار و با گونه هاي گلگون مثل دخترهاي خوشگل خجالتي. از خواب هايي كه در زمستان ديدم چيز زيادي به ياد ندارم فقط مي دانم كه يك دفعه خواب ديدم درخت بزرگي شده ام، پولاد و صاحبعلي از من بالا رفته اند شاخه هايم را تكان مي دهند و تمام بچه هاي لخت ده جمع شده اند هلوهاي من را توي هوا قاپ مي زنند با لذت مي خورند و آب از دهانشان سرازير مي شود سينه و شكم و ناف برهنه شان را خيس مي كند. بچه ي كچلي هي پولاد را صدا مي زد و مي گفت: پولاد. نگفتي اينها كه مي خوريم اسمش چيست؟ آخر من مي خواهم به خانه كه برگشتم به مادر بزرگم بگويم چي خوردم، و زياد هم خوردم اما از بس لذيذ بود هنوز سير نشده ام، و حاضرم باز هم بخورم، و حاضرم شرط كنم كه باز هم سير نشوم. دو تا بچه ي كوچك هم بودند كه اصلا چيزي به تنشان نبود و مگس زيادي دور و بر بل و بيني و دهانشان نشسته بود. بچه ها هر كدام هلوي درشتي در دست گرفته بودند و با لذت گاز مي زدند و به به مي گفتند. اين، يكي از خواب هايم بود. آخرين دفعه گل بادام را در خواب ديدم. مريض و بيهوش افتاده بودم يك دفعه صداي نرمي بلند شد و من حس كردم همراه صدا بوهاي آشناي زيادي به زير خاك داخل شدند. صدا گفت: گل بادام، بيا جلو عطرت را توي صورت هلو خوشگله بزن. اگر باز هم بيدار نشد، دست هايت را بكش روي صورت و تنش بگذار بوي گل را خوب بشنود. خلاصه هر چه زودتر بيدارش كن كه وقت رويش و جوانه زدن است. همه ي هسته ها دارند بيدار مي شوند. عطر گل بادام و دست هايش كه بروي تن و صورت من حركت مي كردند، چنان خوشايند بودند كه دلم مي خواست هميشه بيهوش بمانم. اما نشد. من به هوش آمدم. خواستم دوباره خودم را به بيهوشي بزنم كه گل بادام خنديد و گفت: ديگر ناز نكن جانم. تو تخم زندگي را توي شكمت داري و تصميم گرفته يي برويي و درخت بزرگي شوي و ميوه بياوري. مگر نه؟ گل بادام مثل عروس خوشگلي بود كه از برف سفيد و تميزي لباس پوشيده و لپ هايش را گل انداخته باشد. البته من هنوز برف نديده بودم. تعريف برف را وقتي هلو بودم از مادرم شنيده بودم. دلم مي خواست بدانم گل بادام قبلا با كي حرف مي زد و كي او را بالاي سر من آورده. گل بادام دست هايش را دور گردن من انداخت، من را بوسيد و خندان گفت: چه هيكل گنده يي داري. وسط دست هايم جا نمي گيري. بعد گفت: بهار هم اينجا بود. گفت كه وقت رويش و جوانه زدن است. من به شنيدن نام بهار انگار خواب بودم بيدار شدم. خيال كردم بهار آمده و رفته و من هنوز پوسته ام را نشكافته ام. با اين خيال پريشان سراسيمه از خواب پريدم ديدم خاك تاريك و خيس من را بغل كرده ناز مي كند. پوسته ام از بيرون خيس بود و از داخل عرق كرده بود. ذره هاي آب از بالا روي من مي ريخت و از اطراف بدنم سرازير مي شد و مي رفت زير تنم و زير خاك. چند دانه ي خاكشير كه دور و بر من بودند، داشتند ريشه هايشان را پهن مي كردند. يكيشان اصلا قد كشيده بود و گويا از خاك بيرون زده بود. ريشه هاي نازكش سرهايشان را اين بر و آن بر مي كردند و ذره هاي غذا و آب را مي مكيدند و يكجا جمع مي كردند و مي فرستادند به بالا. دانه ي ناشناس ديگري هم بود كه ريشه ي كوچكي رويانده بود و سرش را خم كرده بود و خاك را با حوصله و آرام آرام سوراخ مي كرد و بالا مي رفت. تصميم داشت دو روز ديگر تيغ زدن آفتاب را تماشا كند. ريشه ي تازه يي از زير تنم رد مي شد و هر دم كه به جلو مي خزيد و درازتر مي شد، قلقلكم مي داد. مي گفت كه مال درخت بادام لب جوست. ريشه ي بادام هم با قوت تمام رطوبت خاك و ذره هاي غذا را مي مكيد و تو مي برد. آبي كه روي من مي ريخت مال برف روي خاك بود و چند روز بعد قطع شد. روزي صداي خش و خشي شنيدم و كمي بعد دسته يي مورچه ي سياه و زبر و زرنگ رسيدند پيش من و شروع كردند من را نيش زدن و گاز گرفتن. مورچه ها گرماي خورشيد و بوي هواي بهاري را به داخل خاك آورده بودند. از نيش زدن هايشان فهميدم كه دارند نقب مي زنند. مدتي من را نيش زدند وقتي ديدند نمي توانند سوراخم بكنند، راهشان را كج كردند و نقب را در جهت ديگري زدند. من ديگر آن ها را نديدم تا وقتي كه خودم روي خاك آمدم و درخت شدم. آنقدر آب مكيده بودم كه باد كرده بودم و عاقبت پوسته ام پاره شد. آنوقت ريشه چه ام را به صورت ميله ي سفيدي از شكاف پوسته ام بيرون فرستادم و توي خاك فرو بردم كه رشد كند و ريشه ام بشود تا بتوانم روي آن بايستم و قد بكشم. بعد ساقه چه ام را بيرون فرستادم و يادش دادم كه سرش را خم بكند و رو به بالا خاك را سوراخ بكند و قد بكشد برود خورشيد را پيدا كند. نوك سر ساقه چه ام جوانه ي كوچكي داشتم كه وقتي از خاك درمي آمدم، از آن ساقه ي برگدار درست مي كردم. تا ريشه ام ريشه بشود و بتواند غذا جمع كند، از غذاي ذخيره يي كه خودم داشتم مي خوردم و به ريشه چه و ساقه چه ام مي خوراندم. توي خاك هوا هم داشتم كه خفه نشوم. گرماي بيرون هم باز به داخل خاك مي رسيد. در اين موقع ها من ديگر خسته نبودم. من قبلا توي خودم رشد كرده بودم و خودم را از بين برده بودم و شده بودم يك چيز ديگري. البته وقتي هسته بودم، هسته ي كاملي بودم و ديگر نمي توانستم رشد و حركت كنم اما حالا كه مي خواستم درخت بشوم، درخت بسيار ناقصي بودم و هنوز جاي رشد و حركت بسياري داشتم. فكر مي كردم شايد فرق يك هسته ي كامل با يك درخت ناقص اين باشد كه هسته ي كامل به بن بست رسيده و اگر تغيير نكند خواهد پوسيد؛ اما درخت ناقص، آينده ي بسيار خوبي در پيش دارد. اصلا همه چيز ثانيه به ثانيه تغيير مي كند و وقتي اين تغييرها روي هم انباشته شد و به اندازه معيني رسيد، حس مي كنيم كه ديگر اين، آن چيز قبلي نيست بلكه يك چيز ديگري است. مثلا من خودم كه حالا ديگر هسته نبودم بلكه شكل درخت بودم. ريشه و ساقه چه داشتم و جوانه و برگچه هاي زردم را، لاي دو لپه ام، روي سرم جمع كرده بودم و مرتب بالا كشيده مي شدم. مي خواستم وقتي از خاك درآمدم برگچه هايم را جلو آفتاب پهن كنم كه خورشيد رنگ سبز بهشان بزند. خيال شاخه هاي پر شكوفه و هلوهاي آبدار و گل انداخته را در سر مي پروراندم. درختچه ي ناچيزي بودم با وجود اين چه آينده ي درخشاني جلو روي من بود!.. سنگريزه يي به اندازه ي گردو جلوم را گرفته بود و نمي گذاشت بالا بروم. ديدم كه نمي توانم سوراخش كنم ناچار دور زدم و رد شدم رفتم بالا. هر چه بالاتر مي رفتم گرماي آفتاب را بيشتر حس مي كردم بيشتر به طرف خورشيد كشيده مي شدم. حالا ديگر از ميان ريشه هاي علف هاي روي خاك حركت مي كردم. عاقبت به جايي رسيدم كه روشنايي آفتاب كم و بيش خاك را روشن كرده بود. فهميدم كه بالاي سرم پوسته ي نازكي بيشتر نمانده. چند ساعت بعد بود كه با يك تكان سر، خاك را شكافتم و نور و گرما را ديدم كه به پيشواز آمده بودند. من اكنون روي خاك بودم خاكي كه مادر مادرم بود و مادر من نيز هست و مادر تمام موجودات زنده هم هست. درخت بادام، سراپا سفيد، از آن بر تل خاك، زير آفتاب برق مي زد و چنان حال خوشي داشت كه من را هم از ته دل خوشحال كرد. من سلام كردم. درخت بادام گفت: سلام به روي ماهت، جانم. روي خاك خوش آمدي. زيرزمين چه خبر؟ بوته هاي خاكشير قد كشيده بودند و سايه مي انداختند اما من هنوز دو تا برگچه ي كمرنگ بيشتر نداشتم و سرم را يواش يواش راست مي كردم. روزي كه پولاد و صاحبعلي به سراغم آمدند، ده دوازه برگ سبز داشتم و قدم از بعضي گياهان بلندتر بود اما بوته هاي خاكشير از حالاي من خيلي بلندتر بودند. آنها چنان با عجله و تند تند قد مي كشيدند كه من تعجب مي كردم. اول خيال مي كردم چند روز ديگر سرشان از درخت بادام هم بالاتر خواهد رفت اما وقتي ملتفت شدم كه رگ و ريشه ي محكمي توي خاك ندارند، به خودم گفتم كه بوته هاي خاكشير بزودي پژمرده خواهند شد و از بين خواهند رفت. پولاد و صاحبعلي از ديدن من خوشحال شدند. هر دو گفتند: اين درخت ديگر ما ل ماست. چند مشت آب از جوي آوردند ريختند در پاي من و گذاشتند رفتند. گويا باغبان همان نزديك ها كرت ها را آب مي داد. صداي بيلش شنيده مي شد. آخرهاي بهار بود كه ديدم بوته هاي خاكشير مثل اين است كه ديگر نمي توانند بزرگ بشوند. آن ها گل كرده بودند و دانه هايشان را مي پراكندند و يواش يواش زرد مي شدند. تابستان كه رسيد، من هم قد آن ها بودم اما هنوز شاخه يي نداشتم. مي خواستم كمي قد بكشم بعد شاخه بدهم. پولاد و صاحبعلي زياد پيش من مي آمدند و گاهي مدتي مي نشستند و از آينده ي من و نقشه هاي خودشان حرف مي زدند. روزي هم مار بزرگي، سرخ و براق، آورده بودند كه معلوم بود سرش را با چماق داغون كرده بودند. آنوقت زمين را در نيم متري من كندند و مار را همانجا زير خاك كردند. پولاد دست هايش را به هم زد و گفت: عجب كيفي خواهد كرد! البته منظورش من بودم. صاحبعلي گفت: يك مار با چند بار كود و پهن برابر است. پولاد گفت: خيال مي كنم سال ديگر نوبرش را بخوريم. صاحبعلي گفت: چه مي دانم. ما كه تا حالا درخت نداشتيم. پولاد گفت: باشد. من شنيده ام درخت هلو و شفتالو زودتر بار مي دهند. من خودم هم اين را مي دانستم. مادرم در دو سالگي دو هلو نوبر آورده بود. فكر مي كردم كه وقتي هلوهايم بزرگ و رسيده بشوند چه شكلي خواهم شد. دلم مي خواست زودتر ميوه بياورم تا ببينم هلوها چه جوري شيره ي تنم را خواهند مكيد. دلم مي خواست هلوهايم سنگيني بكنند و شاخه هايم را خم بكنند بطوريكه نوكشان به زمين برسد. تابستان گذشت و پاييز آمد. توي تنم لوله هاي نازكي درست كرده بودم كه ريشه هايم هر چه از زمين مي گرفتند از آن لوله ها بالا مي فرستادند. وسط هاي پاييز لوله ها را از چند جا بستم و ريشه هايم ديگر شيره به بالا نفرستادند. آنوقت برگ هايم كه غذا برايشان نمي رسيد، شروع كردند به زرد شدن. من هم دم همه شان را بريدم تا باد زد و به زمين انداخت و لخت شدم. بيخ دم هر برگي گره كوچكي بسته بودم. در نظر داشتم بهار ديگر از هر كدام از اين ها جوانه يي بزنم و شاخه يي درست كنم. فكر نوبرم را هم كرده بودم. مي خواستم مثل مادرم در دو سالگي ميوه بدهم. درست يادم نيست، چهار يا پنج گره در بالاهاي تنم داشتم كه در نظرم بود از آنها غنچه و گل بدهم. دوست داشتم مرتب به گل هايم فكر كنم. هر چه هوا سردتر مي شد بيشتر من را خواب مي گرفت چنان كه وقتي برف بر زمين نشست و زمين يخ بست، من كاملا خواب بودم. پولاد و صاحبعلي دور من كلش و تكه پاره ي گوني پيچيده بودند. آخر من هنوز پوست نرم و نازكي داشتم و در يخ بندان زمستان براي خرگوش ها غذاي لذيذي به حساب مي آمدم بعلاوه ممكن بود سرما بزندم آنوقت در بهار مجبور بودم دوباره از ته برويم بالا بيايم. بهار كه رسيد اول از همه ريشه هايم به خود آمدند بعد ساقه ام با رسيدن شيره ي تازه بيدار شد و جوانه هايم تكان خوردند و كمي باد كردند. آبي كه از خاك به من مي رسيد، همه ي اندام هايم را از خواب مي پراند و به حركت وا مي داشت. توي جوانه هايم برگ هاي ريزريزي درست مي كردم كه وقتي جوانه هايم سر باز كردند، بزرگ و پهنشان كنم. اكنون غنچه هايم مثل دانه ي جو، كمي بزرگتر، شده بودند. سه غنچه بيشتر برايم نمانده بود. آن يكي ها را گنجشك شكمويي نك زده بود و خورده بود. سه گل باز كردم اما وسط هاي كار ديدم نمي توانم هر سه را هلو بكنم. يكي از گل هايم اول ها پژمرد و افتاد. دومي را چغاله كرده بودم بعد نتوانستم غذا برايش برسانم پژمرد و باد زد انداخت به زمين. آنوقت تمام قوتم را جمع كردم تا هلوي بي مثل و مانندي برسانم كه هر كس ببيند چشم هايش چهار تا بشود و هر كس بخورد تا عمر دارد لب به ميوه ي ديگري نزند. گلبرگ هايم را چند روز بعد از گل كردن ريختم و شروع كردم ميوه ام را در درون كاسه ي گل غذا دادن و بزرگ كردن تا جايي كه كاسه ي گل پاره شد و چغاله ام بيرون آمد. هلوي من كمي به نوك سرم مانده قرار داشت بنابراين از همان روزي كه به اندازه ي چغاله ي بادام بود، من را كم و بيش خم مي كرد و من نگران مي شدم كه اگر بخواهم هلويي به دلخواه خودم برسانم بايد كمرم خم بشود و شايد هم بشكند اما من اصلا نمي خواستم به خاطر زحمتي كه ناچار پيش مي آمد، هلويم را پژمرده كنم و دور بيندازم. راستش را بخواهيد من تصميم گرفته بودم در سال هاي آينده هلوهايم را تا هزار برسانم از اين رو لازم بود كه در قدم اول و در هلوي اول خودم را از امتحان بگذرانم. ماري كه بچه ها در نزديكي من زير خاك كرده بودند حالا ديگر متلاشي شده بود و خاك اطرافم را پر قوت كرده بود. از بركت همين مار، صاحب شاخ و برگ حسابي شده بودم. پولاد و صاحبعلي اين روزها كمتر به سراغ من مي آمدند. فكر مي كنم پيش پدرهايشان به مزرعه يا براي درو و خرمن كوبي مي رفتند. اما روزي به ديدن من آمدند و چوب دستيشان را در كنار من به زمين فرو كردند و من را به آن بستند. به نظرم همان روز بود كه پولاد يكدفعه گفت: صاحبعلي! صاحبعلي گفت: ها، بگو. پولاد گفت: مي گويم نكند اين باغبان پدر سگ درخت ما را پيدايش كند!.. صاحبعلي گفت: پيدايش كند كه چي؟ پولاد چيزي نگفت. صاحبعلي گفت: هيچ غلطي نمي تواند بكند. درخت را خودمان كاشتيم و بار آورديم، ميوه اش هم مال خود ماست. پولاد توي فكر بود. بعد گفت: زمين كه مال ما نيست. صاحبعلي گفت: باز هم هيچ غلطي نمي تواند بكند. زمين مال كسي است كه آن را مي كارد. اين يك تكه زمين كه ما درخت كاشته ايم مال ماست. پولاد دل و جرئتي پيدا كرد و گفت: آري كه مال ماست. اگر غلطي بكند همه ي باغ را آتش مي زنيم. صاحبعلي با مشت زد به سينه ي لخت و آفتاب سوخته اش و گفت: اين تن بميرد اگر بگذارم آب خوش از گلويش پايين برود. آتش مي زنيم و فرار مي كنيم. خيال مي كنم اگر آن روز پولاد و صاحبعلي جوبدستشان را به من نمي دادند، شب حتماً مي شكستم. چون باد سختي برخاسته بود و شاخ و برگ همه را به هم مي زد و صبح ديدم كه چند تا از شاخه هاي درخت بادام شكسته است. روزها پشت سر هم مي گذشتند و من با همه ي قوتم هلويم را درشت تر و درشت تر مي كردم و مي گذاشتم كه آفتاب گونه هايش را گل بيندازد و گرما داخل گوشتش بشود. دخترم چنان محكم تنم را چسبيده مي مكيد كه گاهي تنم به درد مي آمد اما هيچوقت از دستش عصباني نمي شدم. آخر من حالا ديگر مادر بودم و براي خودم دختر خوشگلي داشتم. صاحبعلي و پولاد چنان سرگرم من شده بودند كه درختان ديگر باغ را تقريباً فراموش كرده بودند و مثل سالهاي گذشته در كمين هلوهاي مادرم ننشسته بودند. من خودم را مال آن ها مي دانستم و به آن ها حق مي دادم كه وقتي هلويم كاملا رسيده باشد آن را بچينند و با لذت بخورند همانطوري كه روزي خود من را خورده بودند. اول هاي پاييز بود كه روزي پولاد تنها و غمگين پيش من آمد. دفعه ي اول بود كه يكي از آن ها را تنها مي ديدم. پولاد اول من را آب داد بعد نشست روي علف ها و آهسته آهسته به من و هلويم گفت: درخت هلويم، هلوي قشنگم، مي دانيد چه شده؟ هيچ مي دانيد چرا امروز تنهام؟ آري مي بينم كه نمي دانيد. صاحبعلي مرد. او را مار گزيد... « ننه منجوق پيرزن» يك شب تمام بالاي سرش بود. به خيالم او هم كاري ازش نمي آمد. همه ي دواهايي را كه گفته بود من و پدر صاحبعلي رفته بوديم از كوه و صحرا آورده بوديم اما باز صاحبعلي خوب نشد. طفلك صاحبعلي!.. آخر چرا رفتي من را تنها گذاشتي؟.. پولاد شروع كرد به گريه كردن. بعد دوباره به حرف آمد و گفت: چند روز پيش، ظهر كه از صحرا برمي گشتم سر تپه به هم برخورديم، قرار گذاشتيم برويم ماري بگيريم بياوريم مثل سال گذشته همينجا چال كنيم كه خاكت را پر قوت كند. رفتيم به دره ي ماران. توي دره ي ماران تا بگويي مار هست. يك طرف دره كوهي است كه همه اش از سنگ درست شده. نه خيال كني كه كوه سنگ يك پارچه است. نه. خيال كن سنگ هاي بزرگ و كوچك بسياري از آسمان ريخته روي هم تلنبار شده. مارها وسط سنگ ها لانه دارند و گرما كه به تنشان بخورد بيرون مي آيند. زمين خود ما و همسايه مان و زمين پسر خاله ي صاحبعلي و چند تاي ديگر هم توي دره ي ماران است. توي زمين ها هميشه صداي سوت مار شنيده مي شود. من و صاحبعلي در پاي كوه پس سنگ ها را نگاه مي كرديم و چوبدستي هامان را توي سوراخ ها مي كرديم كه مار پر چربيي برايت پيدا كنيم. همينجوري لخت هم بوديم. يك تا شلوار تنمان بود. پشتمان اينقدر داغ شده بود كه اگر تخم مرغ را رويش مي گذاشتي مي پخت. همچنين داشتيم از اين سنگ به آن سنگ مي پريديم كه يك دفعه پاي صاحبعلي ليز خورد و به پشت افتاد و يك دفعه طوري جيغ زد كه دره پر از صدا شد. صاحبعلي به پشت افتاده بود روي سنگي كه ماري رويش چنبر زده بود. صاحبعلي جيغ ديگري هم كشيد و افتاد ته دره روي خاك ها. من ديگر فرصت به مار ندادم. يك چوب زدم به سرش و بعد به شكمش بعد باز به سرش. دو موش و يك گنجشك توي شكمش بودند. صاحبعلي بيهوش افتاده بود و صدايي ازش نمي آمد. چوبدستي اش پرت شده بود نمي دانم به كجا. جاي نيش مار قرمز شده بود. اگر مار پايش يا دستش را زده بود مي دانستم چكار بايد بكنم اما با وسط پشتش چكار مي توانستم بكنم؟ ناچار صاحبعلي را كول كردم و آوردم به ده. « ننه منجوق پيرزن» صبح، سر قبر، به ننه ي من گفته بود كه اگر صاحبعلي را زودتر پيش او مي بردم نمي مرد. آخر من چه جوري مي توانستم صاحبعلي را زودتر ببرم. درخت هلو، تو خودت مي داني كه صاحبعلي از من سنگين تر بود. اگر الاغي داشتم و باز دير مي كردم آنوقت ننه منجوق حق داشت بگويد كه دير كرده ام. آخر من چكار مي توانستم بكنم؟.. پولاد باز شروع كرد به گريه كردن. من حالا حس مي كردم كه صاحبعلي و پولاد را خيلي خيلي دوست داشتم. وقتي فكر كردم كه ديگر صاحبعلي را نخواهم ديد، كم مانده بود از شدت غصه تمام برگ هايم را بريزم و براي هميشه بخشكم و جوانه نزنم. پولاد گريه اش را تمام كرد و گفت: من ديگر نمي توانم توي ده بمانم. هر جا كه مي روم شكل صاحبعلي را جلو چشمم مي بينم و غصه مي كنم. به كوه كه ميروم، بز را كه به صحرا ميبرم، دست كه بر سر سگ ها مي كشم، روي سرگين ها كه راه مي روم، با بچه هاي ديگر كه توي مزرعه ملخ و سوسمار مي گيرم، علف كه خرد مي كنم، پشت بام ها كه مي روم، هميشه شكل صاحبعلي جلو چشمم است. انگار هميشه من را صدا مي كند. پولاد!.. پولاد!.. آري درخت هلو، من طاقت ندارم اين صدا را بشنوم. مي خواهم بروم به شهر پيش دايي ام شاگرد بقال بشوم. من نمي دانم چكار بايد مي كردم تا صاحبعلي زنده مي ماند. حالا نمي دانم چكار بايد بكنم كه من هم مثل او يكدفعه نيفتم بميرم. من كوچكم. عقلم به هيچ چيز قد نمي دهد. همينقدر مي دانم كه نمي توانم توي ده بمانم. من رفتم، درخت هلو. هلويت را هم گذاشتم بماند براي خودت. وقتي ديدم پولاد مي خواهد پا شود برود، گذاشتم هلويم بيفتد جلو پايش. پولاد هلو را برداشت بوييد بعد خاك هايش را پاك كرد و من را از ته تا نوك سر دو دستي ناز كرد و گذاشت رفت. سال ديگر من خوب قد كشيده بودم و شاخ و برگ فراواني از همه جاي تنم روييده بود. بيست سي تا گل داده بودم و ديگر مي توانستم سرم را از تل خاك بالاتر بگيرم و سرك بكشم و آن برهاي باغ را تماشا كنم. روزي باغبان ملتفت سرك كشيدن هاي من شد و آمد من را ديد. از شادي نمي دانست چكار بكند. از شكل و رنگ برگ و گلم فهميد كه بچه ي كي هستم. درخت هلوي خوبي توي باغش روييده بود بدون آنكه برايش زحمتي كشيده باشد. من خيلي ناراحت بودم كه عاقبت به دست باغباني افتاده ام كه خودش نوكر آدم پولدار ديگري است و به خاطر پول، مردم ده را دشمن خودش كرده است. ده پانزده هلو رسانده بودم اما وقتي فكر مي كردم كه هلوهايم قسمت چه كساني خواهد شد، از خودم بدم مي آمد. من را پولاد و صاحبعلي كاشته بودند، بزرگ كرده بودند و حق هم اين بود كه هلوهايم را همان ها مي خوردند. روزي فكري به خاطرم رسيد و از همان روز شروع كردم هلوهايم را ريختن. باغبان وقتي ملتفت شد كه ديگر هلويي بر من نمانده بود. خيال كرد جايم بد است. بلند بلند گفت: سال ديگر جايت را عوض مي كنم كه بتواني خوب آب بخوري و هلوهاي درشت و خوشگل بياوري. بهار سال ديگر كه ريشه هايم را بيدار كردم ديدم نظم همه شان به هم خورده و بعضي ها اصلا خشكيده اند و بعضي ها كنده شده اند. البته ريشه هاي سالم هم زياد داشتم. اول شروع كردم ريشه هاي سالم را توي خاك هاي مرطوب فرو كردن بعد ريشه هاي تازه يي درآوردم و به اطراف فرستادم. آنوقت به فكر جوانه زدن و برگ و شكوفه افتادم و مادرم را شناختم. از آنوقت تا حالا كه نمي دانم چند سال از عمرم مي گذرد، باغبان نتوانسته هلوي من را نوبر كند و از اين پس هم نوبر نخواهد كرد. من از او اطاعت نمي كنم حالا مي خواهد من را بترساند يا اره كند يا قربان صدقه ام برود.
کپی

Want your business to be the top-listed Gym/sports Facility in Kabul?

Click here to claim your Sponsored Listing.

Location

Telephone

Website

Address


Kabul