26/06/2026
.کپشن را بخوانید
من که معتقدم کتاب "سیاحتنامه ابراهیمبیک" را هر ایرانی حداقل یک بار هم که شده باید بخواند. کتاب را زینالعابدین مراغهای حدودا صد و بیست سال قبل و در آستانه انقلاب مشروطه نوشته است. اما انگار با گذر این همه سال باز هم حرفهای نویسنده تازه است و با اندکی تغییر، زبان حالِ ایران این روزها هم میتواند باشد. داستان کتاب بسیار گیراست و هر ایرانی را درگیر خود میکند. اوج کتاب زمانی است که ابراهیمبیک با واسطه یک آدم پرنفوذ به ملاقات وزرای مختلف شاه قاجار میرود و از وضعیت مملکت برایشان میگوید، برخورد هر یک از این وزرا با ابراهیمبیک شنیدنی است. پاسخ انتقاد فقط فحش و کتک است و گلی به گوشه جمال وزرای عهد قاجار که به فحش و چند سیلی بسنده میکردند!!! برخورد با هر منتقد دلسوزی در ایران روز به روز و دوره به دوره شدیدتر و سختتر شده است.
پارگراف معروف کتاب را که شاید شما هم شنیدهاید این است: "در اثنای اين مسافرت كه قسمت قليلی از ممالک ايران را ديدم دلم خون شد. همه جا ملک پريشان، ملت پريشان، تجارت پريشان، خيال پريشان، عقايد پريشان، شهر پريشان، شهريار پريشان، خدای را اين چه پريشانی است؟"
اولین بار علی بندری توی بیپلاس این کتاب را معرفی کرد و وسوسه شدم که بخوانم، اما فرصت نشد. دفعه دوم امیر خادم توی پادکست ماجرای مشروطه گریزی به این کتاب زد و این بار عزمم را جزم کردم که این کتاب را حتما بخوانم آن هم در بحبوحه ج.ن.گ ایران و آمریکا. در روزهایی که ایران بیشتر از هر زمان دیگری پریشان بود.
داستان این کتاب مرا که حسابی گرفت، خیلی جاها اشکم را در آورد و خیلی جاها لبخند تلخی به لبانم نشاند. تلخخندی برای تکراری بودن حرفهای نویسنده پس از گذر حدود صد و بیست سالی که بر این مملکت گذشته است.
انگار ما این صد و بیست سال را روی تردمیل دویدهایم و تجربه زیسته ملت و رفتار حکاممان هنوز همان جای صد و بیست سال قبل و حتی سالهای قبلتر از آن هستیم.
جهل، خرافهپرستی، چاپلوسی و مجیزگویی، رابطهبازی، نخبهکشی و... هنوز ارکان مملکتداری ماست.
پینوشت: ابراهیم بیک، فرزند یک تاجر ایرانی است که در مصر زندکی میکند و به قدری عاشق ایران است که باور نمیکرده حال وطن بد باشد و هرکس حتی به دروغ اخبار خوب از ایران را برایش میگوید، ابراهیم بیک به او هدیه و دستخوش میدهد. این عشق بارها مورد سواستفاده افراد فرصتطلب قرار میگیرد و شما از سادهدلی این مرد و عشق زلالش به وطن واقعا متاثر میشوید.
✍️
26/06/2026
.کپشن را بخوانید
من که معتقدم کتاب "سیاحتنامه ابراهیمبیک" را هر ایرانی حداقل یک بار هم که شده باید بخواند. کتاب را زینالعابدین مراغهای حدودا صد و بیست سال قبل و در آستانه انقلاب مشروطه نوشته است. اما انگار با گذر این همه سال باز هم حرفهای نویسنده تازه است و با اندکی تغییر، زبان حالِ ایران این روزها هم میتواند باشد. داستان کتاب بسیار گیراست و هر ایرانی را درگیر خود میکند. اوج کتاب زمانی است که ابراهیمبیک با واسطه یک آدم پرنفوذ به ملاقات وزرای مختلف شاه قاجار میرود و از وضعیت مملکت برایشان میگوید، برخورد هر یک از این وزرا با ابراهیمبیک شنیدنی است. پاسخ انتقاد فقط فحش و کتک است و گلی به گوشه جمال وزرای عهد قاجار که به فحش و چند سیلی بسنده میکردند!!! برخورد با هر منتقد دلسوزی در ایران روز به روز و دوره به دوره شدیدتر و سختتر شده است.
پارگراف معروف کتاب را که شاید شما هم شنیدهاید این است: "در اثنای اين مسافرت كه قسمت قليلی از ممالک ايران را ديدم دلم خون شد. همه جا ملک پريشان، ملت پريشان، تجارت پريشان، خيال پريشان، عقايد پريشان، شهر پريشان، شهريار پريشان، خدای را اين چه پريشانی است؟"
اولین بار علی بندری توی بیپلاس این کتاب را معرفی کرد و وسوسه شدم که بخوانم، اما فرصت نشد. دفعه دوم امیر خادم توی پادکست ماجرای مشروطه گریزی به این کتاب زد و این بار عزمم را جزم کردم که این کتاب را حتما بخوانم آن هم در بحبوحه ج.ن.گ ایران و آمریکا. در روزهایی که ایران بیشتر از هر زمان دیگری پریشان بود.
داستان این کتاب مرا که حسابی گرفت، خیلی جاها اشکم را در آورد و خیلی جاها لبخند تلخی به لبانم نشاند. تلخخندی برای تکراری بودن حرفهای نویسنده پس از گذر حدود صد و بیست سالی که بر این مملکت گذشته است.
انگار ما این صد و بیست سال را روی تردمیل دویدهایم و تجربه زیسته ملت و رفتار حکاممان هنوز همان جای صد و بیست سال قبل و حتی سالهای قبلتر از آن هستیم.
جهل، خرافهپرستی، چاپلوسی و مجیزگویی، رابطهبازی، نخبهکشی و... هنوز ارکان مملکتداری ماست.
پینوشت: ابراهیم بیک فرزند یک تاجر ایرانی است که در مصر زندکی میکرده و به قدری عاشق ایران بوده که باور نمیکرده حال وطن بد باشد و هرکس حتی به دروغ اخبار خوب از ایران میگفته، ابراهیم بیک به او هدیه و دستخوش میداده. این عشق بارها مورد سواستفاده افراد فرصتطلب قرار میگیرد و شما از سادهدلی این مرد و عشق زلالش به وطن واقعا متاثر میشوید.
✍️
05/06/2026
.
چرا فوتبال تا به این اندازه دخترانه و نوجوانانه شده است؟ رنگ لباسها، ویدئوها و محتوای رسانهای، حرکات بازیکنان، رقص و ترانهها و... فوتبال امروز را نمیتوان با فوتبال دهه نود و حتی اوایل همین قرن مقایسه کرد. واقعیت این است که این تغییرات برای کشف بازارهای جدید مالی بوده است. چون مشتری که حاضر باشد برای محصولات فوتبال پول بدهد و بتوان احساساتش را برای خرید تحریک کرد، همین دو قشر هستند. و شما این موضوع را با خواندن کتاب "گل؛ توپ شانسی وارد دروازه نمیشود" بهتر متوجه میشوید.
این کتاب را من در میانه جنگ خواندم. "فران سوریانو" نویسندهی کتاب، در سالهای طلایی بارسلونا که شش گانه را برد، عضو هیئت مدیره کاتالانها بوده و از اقداماتی که این هیئت مدیره برای نجات بارسلونای بحرانزده کرده است، نوشته.
کتاب ایدههای ملموسی برای مدیریت باشگاه به شما خواهد داد و کمکتان میکند تا پشت پرده برخی خریدها و استراتژیهای مالی را بهتر درک کنید. نویسنده سعی دارد رویکرد علمی تصمیماتشان در آن برهه زمانی را برای مخاطب بیشتر بولد کند اما به نظر من در این راه چندان موفق نیست. او درباره اصول مذاکره، مدیریت منابع انسانی و امثال اینها حرف میزند اما صادقانه باید گفت که اگر کسی به دنبال این آموزهها باشد، منابع بسیار غنیتری از این کتاب هم وجود دارد. اما نکته مهمی که خواندن این کتاب را برای خواننده فوتبالی جذاب میکند، مثالها و آموزههایی است که در فضای فوتبال اتفاق میافتد و اسم اشخاص و رفتارشان برای ما جذابیت دارد.
- در این کتاب درباره تفاوت سرگرمیِ فوتبال با سایر سرگرمیها (مثل سینما و موسیقی) میخوانیم و یادآوری این نکته که تماشاگر فوتبال ابتدا به دنبال "پیروزی" است و سپس به دنبال "لذت" و باشگاهی در این بازار موفق خواهد شد که هر دوی اینها را باهم به مخاطبش بدهد یک اصل بنیادین است.
- نویسنده تاکید فراوانی بر شناخت از خود و شناخت از بازار دارد. او مثالهای زیادی میزند از باشگاههایی که با خوششانسی به سطح بالاتر رفتهاند اما چون ظرفیت رقابت در این فضای بزرگ و جدید را نداشتند، فروپاشیدهاند. مراقب باشید چه چیزی آرزو میکنید، چون ممکن است برآورده شود.
پینوشت: ممنون از بهنام جعفرزاده عزیز برای ترجمه خوب از این کتاب.
✍️
#کتاب
#فوتبال
#بارسلونا
05/06/2026
فرصت خواندن کتاب "چگونه قهرمان لیگ برتر شویم؟" را پیدا کردم. این کتاب درباره پیشرفتهای تکنولوژی در فوتبال روز دنیاست. جایی که دوربینهای آنالیز حتی حرکت اندامهای بازیکنان در حین بازی نظیر حرکت مچپا، زانوها، لگن، شانهها و چشمها را رهگیری میکنند! نکته طعنهآمیزش آنجاست که من این کتاب را در روزهایی میخواندم که در ایران حتی یک پیام ساده در بستر اینترنت را نمیشد ارسال کرد! و این طنز تلخی است که ما هر روز زندگیاش میکنیم.
کتاب از یک نکتهسنجی جالب آنالیزی شروع میشود؛ "در بازی برگشت مقابل بارسلونا در آنفیلد، ما عادت بازیکنان بارسلونا به از دست دادن تمرکز و شکایت به داور در هنگام دفاع از کرنر را کشف کرده بودیم. در نتیجه به بازیکنان و توپجمعکنهایمان آمادگی داده بودیم که پس از هر کرنر به سرعت بازی را از سر بگیرند". آنالیز، حتی روی رفتار توپجمعکنها هم اثرگذار است.
کتاب درباره فوتبالی حرف میزند که در آن دیتا نقش تعیینکنندهای دارد. در خرید بازیکن و مربی، در انتخاب استراتژی و تاکتیک، در بهینه کردن فعالیتهای جسمانی و دهها کاربرد دیگر. آن هم با استفاده از علم آمار و احتمالات. نویسنده کتاب "ایان گراهام" میگوید وقتی دیدیم که از لحاظ توان مالی هرگز به پای سیتی و دلارهای نفتیاش نمیرسیم سعی کردیم با خریدهای هوشمندانه و بر پایه اطلاعات، این شکاف را پر کنیم و موفق هم شدیم.
مانیفست کتاب همان جمله معروف مانیبال است: هنر برنده شدن در یک بازی ناعادلانه. جایی که دانش و اطلاعات میتواند به سلطه پول خاتمه بدهد.
پینوشت۱: ترجمه کتاب به نسبت خوب و روان بود اما کاش برخی اصطلاحات تخصصی را ترجمه نکرده بودند یا حداقل در پاورقی اصلاح انگلیسی را هم آورده بودند تا مخاطب بهتر متوجه شاخصهای روز فوتبال بشود.
پینوشت۲: آیا خواندن این کتاب را توصیه میکنم؟ قطعا بله اما پیشنهاد میدهم در کنار این کتاب حتما کتاب "فوتبالسنجی" را هم بخوانید. این دو کتاب مکمل هم هستند. هرچند فوتبالسنجی در کل کتاب بهتری است.
✍️
#کتاب
#فوتبال
06/12/2025
چهار سال پیش برای گرفتن مدرکDBAورزشی که معادل مدرک دکترا است اقدام کردم و موفق شدم با نمرات خوب این دوره را پشت سر بگذارم. به هیچ عنوان مدرکگرا نیستم اما معتقدم کمبود مهارتهای مدیریت علمی یکی از بزرگترین ضعفهای ورزش ایران در سطوح مختلف است.
پینوشت یک: سال نود و سه برای اولین بار ایده برگزاری دورههایMBAوDBAورزشی به ذهنم خطور کرد. با موسسههای مختلف برای محتوای دروس و کیفیت برگزاری صحبت کردم اما کار به مرحله اجرا نرسید.
یکی از دورههای مرتبطی که خودم برای افزایش مهارتهای مدیریتی، مطالعه کردم و فایل آن را به فدراسیون فوتبال دادم دوره "فراتر از مربی" است که اگر عمری باشد به صورت پادکست یا ویدئو تهیه خواهم کرد و در اختیار عموم قرار خواهم داد.
03/06/2025
در ستایش مجتبی جباری
فرهیختهای در میان اوباش
زمانی که بازی میکرد، جنس فوتبالش با بقیه هافبکهای ایرانی فرق داشت. او بیشتر با مغزش بازی میکرد تا عضلاتش. اهل خودنمایی نبود و بیشتر به پاسهای دقیقش معروف بود و برای پاس دادن تو باید درک بالایی از فوتبال و کار تیمی داشته باشی. جباری از همان جوانیاش تن به ذلت نمیداد و هر ناسزا و در وری را برای ماندن در استقلال یا تیم ملی تحمل نمیکرد. مجتبی یاغی نبود، آزاده بود. طغیان یک بازیکن در مقابل لمپنیزم حاکم بر فوتبال ایران. بعد از دوران بازی رفت و کتابفروشی زد. چه ترکیب عجیبی! فوتبالیستِ کتابفروش! فوتبالیستِ کتابخوان! با شفیعی کدکنی نشست و برخاست داشت، شهرام ناظری را به کتابفروشیاش میآورد، اصغر فرهادی مهمانش میشدو... مجتبی جباری بعد از فوتبالش هم با بقیه متفاوت بود. روزهایی که پیشکسوتان استقلال هر روز برای رسیدن به نیمکت این تیم، دنبال لابی با این و آن بودند و زیرپای هم را خالی میکردند و برای رسیدن به آن میوه کال و تلخ، خودخواهانه تبر به ریشه استقلال میزدند، جباری توی کتابفروشی راوی آرام آرام رشد میکرد. در کنار بزرگان ادب و فرهنگ، درس اخلاق و رفتار و منش، میآموخت و چقدر جای این درس در بین آموزههای فوتبال خالی است. مجتبی آرام بود و حالا آرامتر شده بود، درست مانند یک دریای عمیق. کتاب میخواند، مراسم برگزار میکرد و یواش یواش مانیفست جدیدی در وجودش ریشه میدواند. او نمیخواست از جنس فوتبال اوباشگر باشد. با جار و جنجال نمیخواست به چیزی برسد و میدانست استقلال برای ستارههای پیشینش یک قلعه طلسم شده است و او عجلهای برای قربانی شدن نداشت. به وقتش تاجگذاری کرد و به وقتش به نیمکت استقلال رسید. و یک جریان تازه در مربیگری فوتبال ایران به راه انداخت. ادبیات محترمانه، لبخندهای آرام در پاسخ به سئوالات گاهاً مسخره خبرنگاران، قدرشناسی از همکاران و بزرگ کردن آنها، گویش و لحن آرام و شمرده در مصاحبهها، احترام به حریف و مهمتر از همه سعه صدری که در مقابل اشتباه دیگران از خود نشان میداد. چه این اشتباه از جانب داور باشد، چه بازیکنان خودی یا حتی تماشاگران. شاید تنها نمونه نزدیک به او را فقط بتوان در حمید علیدوستی یافت. یک فوتبالیست که فلسفه میخواند اما در فوتبال به آنچه استحقاقش را داشت نرسید. با همه وجود میخواهم که این بار یک فوتبالیست باسواد موفق شود، چون موفقیت او یعنی پیروزی ادب بر فحاشی. برد متانت و وقار در مقابل هوچیگری و شارلاتانیسم. فوتبال ما به مجتبی جباری نیاز دارد تا راه جدیدی در فوتبال نمایان شود و مکتب تازهای...
07/05/2025
بازی اینتر و بارسلونا یک فوتبال دیوانهوار بود. از آن بازیهایی که به آنها «رولر کاستر» میگویند. فوتبالی که عین یک ترن هوایی سرنشینانش را هر لحظه با هیجان و غافلگیری تازهای روبرو میکرد. اما زیباترین بخش از قصه این بازی، گل سوم اینتر میلان بود. دقیقه نود و سه یک مدافع میانی خودش را به شش قدم حریف رساند و با یک ضربه، امید را به اردوی تیمش برگرداند. فرانچسکو آچربی مردی است که برای تسلیم نشدن ساخته شده. شاید برایتان سئوال باشد که یک مدافع میانی در آن دقیقه از بازی توی شش قدم حریف چکار میکند؟ اما من میخواهم سئوال بزرگتری از شما بپرسم؛ آچربی بعد از اینکه در سال دوهزار و سیزده و دوهزار و شانزده، دو بار به بیماری سرطان مبتلا شده بود، چطور میتواند در نیمهنهایی لیگ قهرمانان اروپا بازی کند؟ اصلاً او درون زمین فوتبال چه میکند؟! آن هم در سن سی و هفت سالگی!
داستان این بازی آنگونه رقم خورد که اینتر خیلی زود به دو گل رسید اما مشخص بود که دفاع این تیم تاب مقاومت در برابر حملات سرکش بارسلونا را ندارد. آنها در ادامه سه گل دریافت کردند و حداقل چند گل دیگر را با درخشش زومر نخوردند. دقایق شیرین بازی برای آنها خیلی زود تمام شد و در بخش زیادی از بازی شیرازه تیم از هم پاشیده بود. بارسلونا بیرحمانه زیبا بود و بیمهابا در قلعه حریف میتاخت. اینتر خودش را برای وداع با جام آماده کرده بود و شاید در آن دقایق همین که یک بازنده سربلند مقابل این بارسلونا بودند برایشان کافی بود. اما در تاریکترین دقایق بازی، مردی نخواست که تسلیم شود. او حدود صد متر راه را دوید و کار محالی را انجام داد. آن کار محال فقط گل زدن به بارسلونا نبود، کار محال زنده کردن اینتر بود. محال بود که بتوان امید را به این تیم از هم گسسته برگرداند و معجزه آچربی این بود. وقتی بازیکنان اینتر دیدند که او تسلیم نشده، دوباره از درون جوشیدند. شاید هرکس دیگری گل سوم را میزد باز امکان داشت که بارسلونا بتواند در وقت اضافه جبران کند. اما وقتی آچربی این گل را زد، تلنگر بزرگی به همه وارد شد. انگار او همه را خجالت زده کرده بود و به خودشان آورد. او با آن وضعیت نمیخواست که ببازد و همین تلاش به همه تیم تسری پیدا کرد و آن وقت اینتر نخواست که ببازد. یک تیم یک ورزشگاه یک شهر و یک کشور نخواست که ببازد. این انرژی به زمین برگشت و اینتر را برنده بازی بزرگ فصل کرد. این یک مسابقه فوتبال نبود بلکه یک فیلم درام سینمایی بود که ابرقهرمانش از دوران تاریک بیماری گذشته و خودش را به قله نور رسانده بود و در این راه مرشد و رهبر یک تیم شد. زندهباد آچربی
04/05/2025
یکسال پیش، درست چند روز قبل از تولد چهل و چهار سالگیام بعد از نمونهبرداری و معاینات تکمیلی دکتر موسوی با چهرهای درهم به من گفت که: متاسفانه کنسر زبان دارید. پرسیدم: یعنی چه آقای دکتر؟ مکثی کرد و اخمهایش را بیشتر در هم کشید و ادامه داد: متاسفانه سرطان زبان... چند ثانیه سکوت عمیقی فضای مطب را گرفت و دکتر ادامه داد: اصلا نگران نباشید، خوشبختانه بیماری پیشرفت نکرده و هنوز قابل کنترله... نترسیده بودم اما وضعیت عجیبی داشتم. آینده برایم مبهمتر از همیشه بود. از مطب بیرون آمدم، محسن زنگ زد. پرسید: دکتر چی گفت داداش؟ و من خیلی بیمقدمه گفتم: سرطان زبان دارم! نمیدانم چرا اینقدر بیمقدمه گفتم. شاید چون خودم هم دقیقا نمیدانستم چه اتفاقی افتاده. تلفن بعدی وحید بود. به او هم همانطور بیمقدمه گفتم. حالا که دارم به آن شب فکر میکنم میبینم باید کمی مقدمهچینی میکردم و یک دفعه این خبر را به دوستانم نمیدادم. معاینات تکمیلی انجام شد. آزمایشگاه دیگری هم نمونه بافت زبان را آنالیز کرد و جواب همان بود. هنوز هم نترسیده بودم. تا لحظهای که من را بردند برای مراقبت قبل از عمل هم نترسیده بودم. سعید هم تختی من توی بیمارستان آتیه درست همان مشکل مرا داشت. او مهندس برج مراقبت فرودگاه مهرآباد بود. از ساعت شش صبح توی قرنطینه بودیم. حدود ساعت دوازده بیمزهترین جوک زندگیام را به سعید گفتم. با چهره جدی ازش پرسیدم: آقای مهندس به نظرت بعد از جراحی میتونیم انگلیسی هم خوب حرف بزنیم؟ بندهخدا شانهای بالا انداخت و گفت: بله طبیعتا نباید مشکلی باشه... گفتم: آخه من قبل جراحی نمیتونستم خیلی خوب انگلیسی حرف بزنم... خودتان را اگر جای سعید بگذارید متوجه میشوید چقدر آن لحظه و در اوج استرس، این جوک گفتن من بیمناسبت بود. اما هر دو خندیدم. چند روز پیش هم که برای احوالپرسی به من زنگ زده بود میگفت: به لحظه تاریخیتربن جوک زندگیم نزدیک شدم و دوباره میخندیدم.... من آدم آرامی هستم اما خدانکند که کلهشق شوم. هنوز از پایان پرتودرمانیام چند روزی نگذشته بود که رفتم تلویزیون و کارشناس بازی شدم! آن هم در حالیکه خیلی خوب نمیتوانستم حرف بزنم. بازی جام حذفی بود و رفت وقت اضافه و من نزدیک به سه ساعت با همان وضعیت روی آنتن زنده حرف زدم! چون میخواستم این پیام را به خودم بدهم که هنوز هم نترسیدهام.
این بیماری دوره مهمی در زندگی من بود. آدمها را خیلی بهتر شناختم و فهمیدم روی چه کسانی میشود حساب کرد و چه کسانی فقط رفیق روز خوشی هستند. من امروز آدم کاملتری شدهام. آرامتر، صبورتر و البته رهاتر.
ادامه در کامنت اول