ادبیاتور

ادبیاتور

Delen

«آزادی، انتخاب بین سفید و سیاه نیست، دقیقا نفی این انتخاب تحمیلی است»
آدورنو

30/07/2025

«می‌گوییم: مگر شما ملایان را نمی‌شناسید؟

‏آنان دسته‌ای هستند که در این کشور مفت می‌خورند و کاری که از دستشان برمی‌آید ایستادگی در برابر پیشرفت بوده است.

‏هر گامی که مردم به سوی بهتری بر می‌دارند اینان با آن دشمنند که تا توانند ایستادگی خواهند کرد و سپس رها کرده و فراموش خواهند گردانید…

‏این ملایان سالیان دراز با دبستان‌ها دشمنی نشان می‌دادند و بچه‌ها را تکفیر می‌کردند. ولی اکنون خودشان دختران و پسران خود را به دبستان می‌فرستند و به یکبار فراموش کرده‌اند…

‏این مردم آزاری ملایان از آنجا برخاسته که یک کار “مشروعی” در زندگانی توده‌ای نمی‌دارند. نه بافنده‌اند، نه ریسنده‌اند، نه سازنده‌اند، نه کارنده‌اند، نه دوزنده‌اند، نه می‌خرند و نه می‌فروشند. یک جمله بگویم هیچکاره‌اند.

‏خودشان می‌گویند پیشوایان دینیم و به مردم دین می‌آموزیم. ولی اینهم دروغ است. زیرا چیزهایی را که آنان می‌آموزند مردم خودشان از پیش می دانستند.

‏اینست چون کاری نمی‌دارند و بیکار هم نمی‌توانند نشست، به مردم آزاری می‌پردازند»

‏- احمد کسروی (خواهران و دختران ما، ۱۳۲۳)

02/07/2025

«دردها فراموش می‌شوند اما حرومزاده‌ها هرگز!»

‏- لویی فردینان سلین (دسته دلقک‌ها)

‏سلین ۶۴ سال پیش جاودان شد.

24/06/2025

«بیایید دور هم جمع بشیم و از همه‌شون یک ابراز تنفر حسابی بکنیم»

‏- جورج اورول (هوای تازه)

23/06/2025

امروز کارهای زیادی دارم؛
‏باید تمام خاطره‌ام را بکشم،
‏باید روحم را سنگ کنم،
‏باید دوباره زیستن را بیاموزم.

‏- آنا آخماتووا
‏که امروز ۱۳۶ ساله شد.

18/06/2025

«رستگاری زمانی فرا خواهد رسید که من در رختخواب باشم و مرا به حال خود واگذارد تا دراز بکشم...
‏هیچ رستگاری دیگری در کار نخواهد بود»

‏- فرانتس کافکا (یادداشت ها ۱۹۱۴)

‏نقاشی: اِستر و بلا.
‏اثر لوسین فروید

07/06/2025

آدمی را می‌توان شناخت :
‏از کتاب‌هایی که می‌خواند
‏و دوستانی که دارد
‏و ستایش‌هایی که می‌کند
‏و لباس‌ها و سلیقه‌هایش
‏و از داستان‌هایی که نقل می‌کند
‏و ظاهر خانه‌اش
‏زيرا هيچ‌چيز بر روی زمین مستقل و مجرد نیست، بلکه همه‌ی چیزها تا بی‌نهایت با هم پیوند و تاثیر دارند.

‏رالف والدو

06/06/2025

آنها دشمنان امیدند عشق من
‏دشمنان زلالی آب
‏و درختان پرشکوفه.
‏دشمنان زندگی در تاب و تب.

‏آنها برچسب مرگ برخود دارند
‏دندان‌هایی پوسیده و گوشتی فاسد
‏بزودی می‌میرند و برای همیشه می‌روند

‏آری عشق من
‏آزادی
‏نغمه‌خوان
‏در جامه نوروزی
‏بازوگشاده می‌آید
‏آزادی در این کشور…

‏- ناظم حکمت، که ۶۲ سال پیش درگذشت.

‏(ترجمه از احمد پوری)

28/05/2025

تمام اصل‌های حقوق بشر را خواندم
‏و جای یک اصل را خالی یافتم
‏و اصل دیگری را به آن افزودم
‏عزيز من
‏اصل سی و یکم:

‏هرانسانی حق دارد هر کسی را که می‌خواهد دوست داشته باشد.

‏- پابلو نرودا

‏(شاعر به همراه همسرش ماتیلده اروتیا)

18/05/2025

کافکا به میلنا:

بغلم کن میلنا، بغلم کن که حرف زدن کافی نیست.

12/05/2025

“ما ملت دیر، ما ملت رؤیاهای بی‌خریدار”

‏فقط چند هفته پیش از آن روز که به ضیافت درخت و طناب در جنگل‌های شمال برود و دیگر باز نگردد، غزاله علیزاده در شماره‌ی نوروزی “آدینه” فروردین ۱۳۷۵ نوشت:

‏«بازمی‌گردیم… تا تار و پود آنچه را که از دست رفته، در رویا ببافیم. رویاهای بی‌خریدار»

شش ماه پیش‌تر از آن هم در جایی از گفتگو با “گردون” در مهرماه ۱۳۷۴، گفته بود:

‏«ما همیشه دیر می‌رسیم. رسم داریم که دیر برسیم. ملتی دیری‌ایم»

‏گفت ما چنین‌ایم؛ حتی اگر به ضیافت فرشتگان هم دعوت شویم، زمانی می‌رسیم که تنها بادهای مسموم شیاطین باقی مانده باشند.

همین بود که هوشنگ گلشیری در رثای مرگش گفت:

‏«با این وضعیت خفت‌باری که ما نویسندگان گرفتارش شده‌ایم، هر مرگی داغ ننگی است بر چهره‌ی این روزگاری که ما داریم»

‏پیش از آن خود غزاله از زبان یوسف ِ “خانه ادریسی‌ها” هشدار داده بود:

‏«پشت هر خشونت، چهرهٔ زشت خشونتی بزرگتر پنهان شده…»

حالا سی سال گذشت از این آخرین متنی که نوشت و پس از آن، نویسنده با طناب به جنگل زد:

‏«… برای دوست داشتن نوشته‌ام،
‏نمی‌خواهم!
‏تنها و خسته‌ام برای همین میروم.

‏دیگر حوصله ندارم،
‏چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانه‌ای تاریک

‏من غلام خانه‌های روشنم»

‏نام‌تان همیشه روشن خانم علیزاده!

07/05/2025

“اینجا همه چیز آزاد است جز اعتراض کردن”

‏جواب مقام روسی سرنوشت نویسنده “نان و شراب” را برای همیشه تغییر داد.
‏سیلونه گفته بود؛ آزادی یعنی امکان شک و تردید، امکان نه گفتن و توضیح خواستن از هر مقامی!

‏«نگاهم کرد و گفت؛ ما برای نویسندگانی که ناراحتند آسایشگاههای خوبی درست کرده‌ایم»

او که در مبارزه با فاشیسم موسولینی از جوانی به حزب کمونیسم پیوسته بود بعدها، هم در مقاله “سراب” و هم در “خروج اضطراری” به شرح این گفتگو پرداخت.

‏«گفتم آزادی یعنی انسان بتواند حرفش را بزند، بتواند نه بگوید.

‏مقام بلندپایه با لحنی نفرت‌آمیز گفت؛ اینکه شما می‌گویید یعنی ضد انقلاب»

سیلونه بعدها در “نان و شراب” نوشت:

‏«در کشور پروپاگاندا یک انسان، هر چقدر کوچک، همین که خودش فکر کند، نظم حاکم را به خطر خواهد انداخت.

‏خروارها کاغذ چاپ شده، هزاران بلندگو، فوج فوج واعظ شعارهای رژیم را تکرار می‌کنند.

‏اما کافیست یک آدم ناچیز بگوید؛ نه!
‏تا نظم حاکم به خطر بیفتد»

اینیاتسیو سیلونه اول مه ۱۹۰۰ در دهکده پشینا در منطقه آبروتسی جنوب ایتالیا بدنیا آمد. فرزند دوم خانه و نام واقعیش سکوندو ترانکوئیلی بود.
‏پدرش خرده مالکی بود که تلاش داشت زندگی ۷ فرزند و همسر بافنده‌اش را با اندک سرمایه‌ای که از کشاورزی بدست آورده بود، در آن جامعه فقیر بهبود بخشد

پیش از زلزله‌ای که در ۱۵ سالگیش رخ داد و تمام اعضای خانواده، بجز برادر کوچکش روملو، به همراه ۵۰ هزار نفر از اهالی کشته شدند، دو اتفاق باعث شد که از همان نوجوانی، علیه زورگویی مقامات و استبداد حکومت، مبارزه کند.

‏سیلونه بعدها در شرح کوتاهی که از زندگیش نوشت از این دو خاطره گفت.

در “خروج اضطراری” از یکشنبه‌ای نوشت که با مادرش در میدان ده، دید پسر ارباب برای تفریح، سگ خود را به جان پیرزن دستفروش انداخت.

‏«زن بیچاره به زمین افتاد، زخمی شد و لباس‌هایش تکه‌تکه. همه اهلی به خشم آمدند اما کسی جرأت نکرد نفس بکشد»

‏می‌گوید؛ نمی‌داند چرا زن تصمیم به شکایت گرفت.

می‌نویسد با اینکه قاضی هم می‌دانست واقعیت چیست؛

‏«نه تنها کسی جرأت نکرد به نفع زن شهادت دهد، که عده‌ای آمدند و برای خوش‌آمد ارباب، به نفع سگ او شهادت دادند»

‏همان‌جا مادرش که کمی بعد زیر آوار زلزله می‌میرد، به سیلونه می‌گوید:

‏«بزرگ که شدی هر کار دلت می‌خواهد بکن، اما قاضی نشو»/

با وقوع زلزله شاهد فساد گسترده مسئولان در دزدی از کمک‌های ارسالی به زلزله‌زدگان می‌شود. بابت اعتراض سراغ یکی از مقامات محلی می‌رود.

‏«مشفقانه نصیحتم کرد که برو به تحصیلات برس و خودت را گرفتار این دردسرها نکن.

‏گفتم شما که جوان نیستید و تحصیل نمی‌کنید چرا جلو فساد را نمی‌گیرید»

اما آنچه که از سیلونه‌ی نوجوان که در ۱۴ سالگی پدرش و در ۱۵ سالگی بقیه‌ی اعضای خانواده را از دست داد، مبارزی علیه استبداد ساخت، سازماندهی تظاهرات اهالی ده در ۱۶ سالگیش بود بابت بازداشت ۳ سربازی که به مردم کمک کرده و خشم مقامات برانگیخته بودند.
‏تظاهراتی که موجب آزادی سه سرباز شد.

یک‌سال بعد وقتی مدارکی از فساد مسئولان محلی و دزدی مقامات ایالتی پیدا کرد تصمیم گرفت مقاله‌ای به روزنامه سوسیالیستی “آوانتی” بفرستد.

‏می‌نویسد:

‏با اینکه امید زیادی به چاپ آن نداشتم، گفتم خواهم نوشت شاید از مرکز برای دفع این فساد اقدامی بشود»

‏و سیلونه نویسنده همین‌جا زاده شد!

چاپ مقاله سر و صدای زیادی می‌کند. به درخواست روزنامه، مقاله دوم را با مدارک بیشتر می‌نویسد.

‏«سومین مقاله را کامل‌تر و مستندتر نوشتم، اما از چاپ آن خبری نشد.
‏روزنامه هم دیگر پیگیری نکرد»

‏تا که می‌فهمد مقامات حزب با حکومت زد و بند کرده، و موضوع را به خواست آنها مسکوت کرده‌اند.

بعدها در مقاله “سراب” در شرح زندگی فکری خود نوشت، می‌گوید:

‏«این ماجرا به من نشان داد که دامنه فساد آنقدر وسعت دارد که دامان سوسیالیسم را هم آلوده کرده است»

‏همین شد که در ۲۱ سالگی به همراه عده‌ای دیگر از روشنفکران نظیر گرامشی در کنگره “الكورن” به تاسیس حزب کمونیست دست زدند.

او که پیش‌تر بعنوان مسئول “فدراسیون کشاورزان آبروتسی” به رم آمده بود و همان‌جا نماینده اتحادیه جوانان سوسیالیست شده بود می‌نویسد؛
‏پیش از پایان جنگ‌جهانی اول از سیاست‌های محافظه‌کارانه حزب سوسیالیست سرخورده شد و در ۱۹۲۱ در پی “تغییر واقعی” از موسسین حزب کمونیست ایتالیا گردید.

ابتدا سردبیر هفته‌نامه جوانان حزب، یعنی “آوانگوئاردیا” و سپس روزنامه “ایل لاووراتوره” شد.

‏با سرکوب خونین چپ‌ها توسط حکومت فاشیستی موسولینی، پس از دستگیری رهبران حزب، سیلونه ۲۷ ساله مسئول اداره داخلی حزب کمونیست شد که مهمترین مقام پس از تولیاتی، دبیر اول حزب محسوب می‌شد.

مدتی مخفیانه زندگی کرد تا در ۱۹۳۱ به دستور مقامات برای حفظ جانش مجبور به فرار به سوئیس شد.

‏پیش از آن بیماری سل، که ارثیه خانوادگیش محسوب می‌شد، او را زمین‌گیر کرده بود.
‏اما پیش از گریختن، نگران جان برادرش رومُلو بود که هیچ نسبتی با سیاست نداشت ولی طعمه خوبی برای فاشیست‌ها بود

موسولینی که اعلام کرده بود بجز حزب فاشیسم هیچ حزبی حق حیات ندارد، برای به سرکوب مخالفان، سراغ خانواده‌هایشان می‌رفت.

‏این شد که فاشیست‌ها، روملو را که در شهر کومو دستگیر کردند. کمی بعد که بمبی در نمایشگاه بین‌المللی میلان منفجر شد، بهترین اتهام برای متهم کردن رومُلو فراهم شد.

چنان او را شکنجه‌های قرون وسطایی کردند که علیرغم جو سنگین، چند شاهد در دادگاه حاضر شدند و به بیگناهی روملو شهادت دادند.

‏به این‌حال، او را بخاطر برادرش به عضویت در حزب کمونیست به ۱۲ سال زندان محکوم کردند، هر چند همگی می‌دانستند که رومُلو نه تنها کمونیست، که حتی سیاسی هم نیست.

روملو در نهایت پس از ۵ سال وقتی فاشیست‌ها پی بردند که بیماری سل بزودی او را از پا خواهد انداخت، آزاد شد و اندکی بعد در ۱۹۳۲ درگذشت.

‏سیلونه در سوئیس بود که شروع به نوشتن کرد. در یادداشتی که درباره‌ی “فونتامارا” نوشته، می‌گوید:

‏«نوشتن یگانه سلاح من برای مبارزه با نومیدی شد»

سیلونه فکر می‌کرد بابت بیماری سل مدت زیادی زنده نخواهد بود، از همین‌رو تصمیم گرفت با شتاب درباره‌ی دهکده‌اش بنویسد تا با ثبت خاطراتش؛

‏«دهکده‌ی کودکیم را خلق کنم و در میان مردم خودم بمیرم»

‏و به این شکل اولین رمان از تریلوژی معروف سیلونه‌ی نویسنده آفریده شد؛ “فونتامارا”

این همان رمانی است که مالکولم کولی منتقد شهیر درباره‌اش گفت:

‏«کتا‌ب‌ها، مثل انسان‌ها می‌میرند . فقط اندکی از آنان زندگی جاودانه‌ای خواهند یافت… فونتامارا، یکی از این‌هاست»

‏روایت زندگی “کافونه‌ها” در شهری با نام سمبلیک که ترکیبی است از “فونتانا” و “آمارا” به معنای چشمه تلخ!

از کافونه‌ها که نامشان ترکیبی از آدم‌های بی‌نزاکت و فرومایه است و روستاییانی که در فقر مطلق زندگی را سر می‌کنند، تا الاغی که منطق استدلالی قویتری نسبت به آدم‌ها دارد، پرسش اصلی یک چیز است؛ چه کسی می‌تواند به وضع موجود اعتراض کند، وقتی که همه چیز در ظاهر “قانونی” است.

«حتی نمی‌توانستی اعتراض کنی. زیرا همه چیز قانونی بود بجز خود اعتراض کردن!

‏مدت‌ها بود که غارت و چپاول رعایا شکل قانونی داشت. وقتی هم قوانین قدیمی کفایت نمی‌کرد، قوانین جدید وضع کرده بودند»

‏رمانی که گرهام گرین نویسنده و تروتسکی گفتند تکان‌دهنده‌ترین روایت است از توحش فاشیست‌ها

شاهکاری بود که امکان چاپ نداشت.

‏سیلونه ساکن زوریخ و مهمان خانه مجلل مارسل فلیش‌مان بود که به نتیه زوترو آلمانی، زنی فرهیخته و اهل ادبیات، معرفی شد و او با خواندن دستنویس رمان، تصمیم به ترجمه‌اش به آلمانی گرفت و از طریق دوستانش بخشی از سرمایه چاپ رمان را فراهم کرد.

انتشار “فونتامارا” به زبان آلمانی و ترجمه‌اش به زبان‌های اروپایی، نام اینیاتسیو سیلونه را جهانی کرد.

‏همه جا از آن استقبال شد جز در ایتالیا که خواندنش جرم محسوب می‌شد.

‏در همین ایام است که دو اتفاق مهم سرنوشتش را برای همیشه عوض کرد؛ سفر به مسکو و دلباختگی‌اش به دارینا لاراسی.

در سفر به مسکو متوجه حقیقت دردناکی شد؛ تفاوت چندانی میان فاشیست‌ها و استالین نیست؛ هر دو چهره‌ی شیطانند!

‏زندگیش با دارینا لاراسی ایرلندی که همسر و ویراستار سیلونه شد، اما لایه‌های پیچیده‌تری داشت.
‏مخصوصا اگر بدانیم دارینا جاسوس بود و خود سیلونه هم سال‌ها آدم‌فروشی می‌کرد!

30/04/2025

«ای که بر عرش نشسته‌ای، چرا به وقتش صدای مرا نشنیدی؟»

‏- بهرام بیضایی (نمایشنامه ندبه)

Wilt u dat uw bedrijf hét hoogst genoteerde Sportschool in Heiloo wordt?

Klik hier om uitgelicht te worden.

Plaats

Telefoon

Website

Adres


Heiloo